تبليغاتX
پیاز داغ اینترنت

پیاز داغ اینترنت

وبلاگی برای بچه های آملی

خداحافظ همین حالا

یادش بخیر. انگار همین دیروز بود. یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۸۵.درست همین سه چهار ماه پیش بود که با خوشحالی یه وبلاگ زدم و به همه با خوشحالی خبر دادم که بهم سر بزنید.

یادش بخیر.به هر کی می رسیدم بهش می گفتم بیا تبادل لینک. وقتی آپ می کردم با خوشحالی به همه خبر می دادم تا یه سر بهم بزنن.به هر کی می رسیدم می گفتم برو نظر بده تا بلکه آمار نظراتم زیاد بشه.

یه طورایی کل زندگیم شده بود پیاز داغ. شب و روزم شده بود اینترنت. همش تو تنهایی هام فکر موضوع جدید برای آپ کردن بودم.  ولی............

واقعا من تا کی می تونم ادامه بدم ؟ آخرش که چی ؟ چی می شه ؟ مگه من کارو زندگی ندارم ؟ نمی دونم چرا باورم نمی شه که می خوام برای همیشه از اینترنت خداحافظی کنم. نمی دونم ..... شاید هم نتونم. ولی ...

ولی دیگه بسته. دیگه هر چی وقت تلف کردم بسته. وقت طلاست . بیخودی نباید تلف شه.

من امسال که داره می یاد کنکور دارم.دیگه نمی خوام به خاطر یه وبلاگ کل زندگیمو خراب کنم.من باید تو این کنکور قبول بشم. هر دانشگاهی که بود فرقی نداره ولی باید قبول شم.برای همین دیگه وقت برای تلف کرده ندارم.۰

ولی نمی دونم که باید چقدر تلاش کنم تا قبول شم.از شما دوستان گلم هم می خوام برام دعا کنید.

یه چیز دیگه هم از شما عزیزان می خوام.اونم اینه که شما هم سعی کنید مثل من از اینترنت خداحافظی کنید. من نمی گم که اینترنت بده. از اینترنت می شه استفاده های خیلی بهتری هم برد. ولی...

اینو به جرات می گم. ولی بیشتر ما ایرانی ها یا اصلان نمی دونم استفاده ی سودمند از اینترنت یعنی چی . یا اگه می دونم اصلان به سراغش نمی ریم .

شاید شما هم مثل من نیاز به یه فرست برای فکر کردن دارید. بهتره بشنید و با خودتون فکر کنید که این همه وقت تونو توی اینترنت صرف کردید واقعا چه بدردتون خورد. این همه پول اینترنت و این همه پول تلفن. آخرش که چی ؟

به نظر من جلوی ضرر رو هر موقع بگیری فایدست. پس دیگه وقتتونو هدر ندید.

می دونم این پست آخرم خیلی زشت شد ولی باید حرفای دلمو می گفتم. امیدوارم شما هم سر اقل بیاید.

در آخر هم می خوام از همه و همه و همه  که منو توی وبلاگم کمکم کردن تشکر کنم . امیدوارم با خداحافظیه من از وبلاگم یه خورده مشکلاتشون کمتر شده باشه.

دیگه حرفی ندارم جز این که همتونو دوست دارم و از همه ی شما دوستانه گلم تشکر می کنم.

خداحافظی کردی                   یک جوری که انگار دیگه برنمی گردی

خداحافظ برای همیشه یا حداقل برای ۲ یا ۳ سال دیگه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 11:58  توسط سعید قنبری  | 

عشق خیابانی رفته گل بچینه!!!

عرض سلامي به بلندي بيل، به محكمي كلنگ، به گردي اسامبلي، به سرعت فرغون، به تيزي شاقول، به انعطاف پذيري طناب، به لبريزي دوغآب، به سفيدي سيمان، به صافي ماله، به وسعت بشكه، به معرفت عمله، به قدرت كارگر، به ظرافت گچ كار، به لطافت معمار، به شجاعت صاحب كار، به رشادت مهندس، به صلابت جوشكار، به محبت صافكار، به رفاقت همكار، به سر كار گذاشتن توي بيكار و هزارو پنصد تا سلام و کوفت و زهره مار. 

( تو رو خدا یه وقت یکیتون نره چقلییه این سلامو به شمسی بکنه ها . اگه بفهمه منو از ساختمون ۱۰ تبقه می ندازه پایین.)   

به به بازم که سرو کله ی آقا سعیدییییی گل گلاب خودمون پیدا شد که.حال شما ؟ احوال شما ؟ خوب هستید به سلامتی ؟ ایشاالله که زودتر بمیرد. 

آقا ما گفتیم تو این چند روزه همه دارن از همه تعریف می کنن ما هم گفتیم یه تعریفی هم از اینو اون بکنیم . آخه می گن سواب داره. (منم خودم مشتاق سواب) . حالا نمی دونم به این می گن تعریف یا بهش می گن زیر آبزنی. ( خوب به نظر من که هیچ کدوم هیچ فرقی ندارن)

به جان خودم نباشه به جان شما ، ما چند روزه پیش که داشتیم خبر آپمون رو همه جا جار می زدیم یه هو... خدا چشمتونو کور کنه تا همچین لحظه ای رو نبینید.... وقتی داشتم خبر آپمو به وبلاگ همه چی و هیچیی احمد زاده می دادم به این کامنت که توی پست جدید وبلاگش بود رسیدم.

سلام
من یه دختر 20 ساله هستم از یه گوشه ی این ایران عزیز .من یک دل نه صد دل نه هزارو صیصد دل عاشق و دیونه ی شما شدم. شما قصد ازدواج ندارید؟ من منتظرتون هستم. فقط یه چیزی بهتون بگم.اگه نمی خوایید با من ازدواج کنید اینو بدونید که حکم مرگ یه جوونو امضا کردید. خواهش می کنم من رو منتظر نذارید
.

آقا من وقتی این نظرو دیدم کلی تعجب کردم.انقدرر تعجب کردم یه دو سه تا شاخ هم در اوردم.

آخه شما از تمام ماجرا با خبر نیستید. اینم بقیه ماجرا..... احمدزاده رفته بود و تو وبلاگ اون دختره کامنت گزاشته بود که...

سلام این رو تو کامنت گذاشتی دیگه ها؟
سلام
من یه دختر 20 ساله هستم از یه گوشه ی این ایران عزیز .من یک دل نه صد دل نه هزارو صیصد دل عاشق و دیونه ی شما شدم. شما قصد ازدواج ندارید؟ من منتظرتون هستم. فقط یه چیزی بهتون بگم.اگه نمی خوایید با من ازدواج کنید اینو بدونید که حکم مرگ یه جوونو امضا کردید. خواهش می کنم من رو منتظر نذارید.

من باید بگم که من از شما بیشتر عاشق شدم.باید بگم که اگر شما به خواستگاریه من جواب منفی دهید منم دل از این دنیای فانی می کنم و به دنیای عبدی می روم تا در آنجا من و شما با هم زندگی کنیم.باید بگویم که من هزارو صیصد دل نه بلکه هزارو شونصد دل عاشق شما شده ام. ای کاش خدا هیچ وقت من و شما رو از هم جدا نمی کرد.

به جان خودم نباشه به جان شما این دو کامنت عین نمونه ی قبلیشه و هر کس که قبول نداره بره توی وبلاگ همه چی و هیچیه احمدزاده و خودش ببیینه.

اه وا خدا مرگم بده.من همون جا تو دلم گفتم این احمد زاده مگه عقلش رو از دست داده که این طور ندیده و نشناخته عاشق دختر مردم می شه.تازه حتی می خواد به خاطر اون خود کشی هم کنه.

به احمدزاده ی دربه در شده پی ام دادم گفتم آهای فلانه فلان شده تو کجایی؟ گنبدی ؟ صبر کن منم بیام !!!( سعیدی حاشیه رو بیخیال شو = این از امدادهای قیبی است که این دفعه آشکارا مظاحم ما شده )

آقا داشتم می گفتم . پی ام دادم به احمد گفتم پسر خوب تو ۴۰سالته. این چه وقت عاشق شدنه مرد حسابی.  تو باید حد اقل تو سن ۲۲ سالگی عاشق بشی. گفتم احمد جان اون دختره تو رو ندیده و تو خودت باید تا قبل از این که اون دختره تو رو ببینه و اوضاع از این بد تر بشه بهش بگی که یک دستت چلاقه.   در ضمن باید بهش بگی که یه چشمت نمیبینه. در ضمن حتی باید بهش بگی که تو روی سندلی چرخ دار راه می ری. و ......... ( به دلیل مساعل امنیتی از گفتن بقیه ی عیب ها معضوریم )

گفتم مهمتر از اینا تو باید بهش بگی که تا حالا شونصد بار ( همون ششصد خودمون ) عاشق شدی. و تازه اینا که چیزی نیست تو باید بهش بگی گه تا حالا ۱۲ باز ازدواج کردی و تا حالا ۵۲ تا بچه ی قدو نیم قد داری. گفتم احمد جان یه نسیحت برادرانه بهت می کنم .   اونم اینه که فکر ازدواج رو فراموش کنی. احمد هم گفت : قلط کردی. من اگه با اون دختره ( بد بخت هنوز اسمشو هم نمی دونه) ازدواج نکنم می میرم.

من گفتم احمد پس اون ۲۲ تا زن قبلیت چی ؟؟؟ گفت اونا برن به جهنم.من فقط اون دختره رو می خوام.( بیچاره احمد کمبود محبت داره.) حالا هی گفتن از من و هی نه گفتن از احمد.بلاخره من دیدم که احمد داره به خاطر اون دختر خود کشی می کنه من قبول کردم که با احمد برم خاستگاری.

آقا ما آدرس دختره رو گرفتیم و با تحقیق بیشتر متوجه شدیم که اسمه دختره شمسی بود!!!!! من تو دلم گفتم نکنه این شمسی همون شمسی باشه یا اون شمسی این شمسی باشه یا این شمسی اون شمسی باشه و یا بلعکس.

من رگ قیرتم به جوش اومد و با یه کمی تحقیق بیشتر پی به فامیلیه شمسی هم بردیم.حالا حدس بزنید فامیلیه شمسی چی بود ؟ بله درست حدس زدید. اسم و فامیلش شمسی جون بود.!!!!!  دیگه رگ قیرت من به جوش اومد و گفتم : ااااحححححمممممممددددددددددد. اونم گفت جانم ! من گفتم : مممیییی ککککشششششممممممتتتتتت. اونم گفت می کشی که بکش. گفت من متیع سرنوشتم.

منم گفتم چرا یه کاری کنم که بعدا پشیمونی به بار بیاره.گفتم صبر کنم تا غزیه کامل معلوم بشه.آقا من رفتم دنبال شمسی بگردم که اون قزیه معلوم بشه.   برا همین رفتم در خونه ی خمپاره رو زدم گفتم : تق تق تق . پردیس گفت جانم . منم خودمو معرفی کردم و پردیس هم کولی ما رو تحویل گرفت  ( اصلان حتی جواب سلاممو نداد چه برسه به این که تحویل بگیره) بلاخره از پردیس پرسیدم که شمسی کجاست.   پردیس هم گفته که شمسی رفته پیش سنا ( سونا خشک یا بخار فرقی نمی کنه ) منم رفتم دره خونه ی مادمازل رو زدم و گفتم شمسیه من اینجاست ؟ سنا هم منو شناخت و خیلی شوکه شد و هی می خواست ازم امضا بگیره که من ندادم و حالش گرفته شد. ( سخنه کوتاهی با دختر خاله سونا : سونا چون همیشه دوس داشتی نقش اول باشی  برای همین من تو رو توی این داستان نقش اول کردم .حالا نقش اول و آخر چه فرقی داره)  

بلاخره من شمسی رو دیدم و بهش گفتم که چی شده ؟ اونم گفت که خر سوار مورچه شده . گفتم چه جالب بعدش چی شد ؟ اونم یهو سرم داد کشید گفت که هر چی شده که شده به تو چه؟" منم خودم از شدت ترس داشتم می لرزیدم و گفتم خوب هر جور که راهتی. اونم گفت که برو گوم شو بزار برم پیش سنا یه کم اراجیف بشنوم. منم گفتم چشب( یه وقت فکر نکنید من زن زلیلماااااا )    

خوب بلاخره بعد از سال های زیاد تحقیق و عملیات فوق سری ما به این نتیجه رسیدم که شمسی جون اون شمسی جونی که اسمش شمسی جون بود یا به عبارت دیگری این شمسی جون که اسمش شمسی جون هست با اون شمسی جون یکی نیست.( چی کی شد ؟)

به دلیل مساعل عمنیتی و زیق وقت می ریم سر ادامه ی ماجرا. آقا این احمد که گیر داده بود یا شمسی یا خود کشی و از اون طرف هم شمسی گیر داده بود یا سعید یا خود کشی!!!!!!   وا خدا مرگم بده این شمسی با اون شمسی اشتباه شد.   (آقا پس یه کاری می کنیم. شمسی جون من می شه شمسی عاشق و شمسیه احمد زاده می شه شمسی عشق خیابانی!)
دیگه سرتونو درد نمی یارم. احمد با شمسی عشق خیابانی یه عقد مختصری گرفتن و قرار شد موقع عروسیشون سند تو آل همه رو دعوت کنن.

آقا من از همین چند روزه پیش که احمد بهم گفت که تو عروسیش منو دعوت می کنه هیچی نخوردم تا موقع عروسیش بتونم خیلی بخورم.

عزت از اوست هر که را که بخواهد عزیز می کند ( وای خدا مرگم بده فیلم سینمایی شروع شده)

عزت زیاد    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:35  توسط سعید قنبری  | 

نوش دارو پس از مرگ سعیده کیلویی چنده ؟!!

 وای که چه قدر دلم تنگ شده براتون.انقده تنگ شده بود  که نزدیک بود روده کوچیکه روده بزرگه رو بخوره( نوش جونش)چه خبر دوستان؟خوش می گزره ما رو نمیبینید؟(شما کی منو دیدید ؟) 

خوب دیگه این دفعه نمی خوام زیاد وراجی کنم و زود می رم سر اسل موضوع.

آقا ما چند وقت پیش تو خونمون داشتیم چت ( الکی ) می کردیم که یهو دیدیم یکی داره در می زنه.در نمی زد ، داشت در رو از ریشه در می یوورد.من کلی ترسیدم گفتم نکنه معلوم شده باشه اون بانکه رو من زدم و الان اومدم منو دست گیر کنن..!!!  بعد یه کم فکر کردم دیدم پلیس ها که دیگه در نمی زنن.همین طور از درو دیوار می ریزن توی خونه.یه کم خیالم راحت شد ولی همین طور اون یارو داشت در می زد.

رفتم پشت در و از سوراخه در نگاه کردم که یهووووووو چشمتون روز بد نبینه!!!  یه آقای قد بلند هیکلی رو دیدم و از هیکلش یه کم ترسیدم گفتم نکنه که برادر اون دوست دخترمه و اومده منو بزنه.بعد دوباره یکم فکر کردم و دیدم که برادر دوست دخترم دیگه نمی یاد در بزنه که.اگه می خواد منو بزنه خوب سر کوچه کشیک می ده و میاد منو می زنه دیگه.دوباره خیالم یکم راحت شد .( چقدر من خلافکارم . چون وقتی یکی در می زنه دلم هوری می ریزه)

همین که در رو باز کردم دیدم اون آقای قد بلند که قیافش خیلی آشنا بود منو بغل کرد و هی با گریه می گفت پسرممممم.   منم دیگه داشتم از تعجب شاخ در می یوردم!!! گفتم جان؟؟؟ من ؟؟؟ پسرتون ؟؟؟ گفتم جناب، فکر کنم اشتباه گرفتید.

اونم دوباره به من یه نگاهی کرد و دوباره منو بغل کرد و دوباره با گریه می گفت پسرممممممم. ( خدایا یکی منو نجات بده)

باور کنید اون آقاهه که قیافش خیلی آشنا بود آن چنان گریه می کرد و آن چنان با بغض داد می زد و می گفت پسرم که من دیگه به خودم هم شک کردم گفتم نکنه من بچه پرورشگاهی باشم.برای همین هم دوباره من اون آقاهه رو بغل زدم و با هم زار زار  گریه می کردیم.انقدر گریه کردیم که کل ساختمونو آب گرفت. 

همین طور که داشتیم گریه می کردیم یهو همسادمون که صدای گریه ی ما رو شنیده بود اومد بالا و همین که اون آقاهه رو دید در جا داد می زد و گفت رررررررسسسسسسسستتتتتتتممممممم( رستم شاهنامه )

بهش گفتم چی می گی واسه خودت. گفت این رستمه!!!! گفتم جان ؟؟؟ گفت به جون تنها دوست دخترم این رستمه!!!

منم خودم کوپ کرده به اون آقاهه گفتم ببخشید اسم شما چیه ؟ گفتم که من اسمم رستمه.من با تعجب بهش گفتم کدوم رستم ؟؟؟ گفت من همون رستم شاهنامه هستم.منم خودم داشتم از خنده رودوبر می شدم و گفتم که لابد منم سهرابم. اونم گفت تو پسرمی(.منم دیگه باور شد و زودی رفتم دوربین اووردم و چند تا عکس یادگاری باهاش انداختم تا پیش بچه ها بهش پز بدم.)

گفتم برو عمو.دو ساعت مخ مارو کار گرفتی که آخر اینو بگی.اونم گفت که تو پسر منی.من دیگه داشتم اصبانی می شدم و گفتم به چه نشانه ای این حرف رو می زنی؟؟؟  اونم گفت این بازو بندی که روی بازوی تو هست برای من بود و من به مادرت یعنی تهمینه دادم تا بر بازوی تو ببنده.

گفتم برو عمو حالت خوش نیست.این بازو بندو دوست دخترم بهم داده و گفت تا وقتی با هم دوست هستیم این بازو بند روی بازوی تو باشه.( اسم دوست دخترم سعیده است)

اونم گفت سعیده دیگه کییه ؟منم گفتم سعیده همون دخترییه که این بازو بندو بهم داده.اونم تازه دوزاریش جا افتاد و گفت که اون دوست دخترت دختر منه!!! و بعد گفت تو باید منو پیش دخترم ببری( بنده خدا نمی دونست پسر داره یا دختر)

منم گفتم باشه، چشب ،می برمت پیش دخترت . اونجا هم هر چی دوست داشتید گریه کنید با هم.گفتم فقط سبر کن من لباس بپوشم و بعد بیام.گفت باشه. 

 پیام های بازرگانی

پیاز داغ مصرف کنید تا سلامت باشید!!! پیاز داغ در خدمت همه ی مردم جهان!!!  

خوب داشتم می گفتم.منم رفتم لبس پوشیدم و اومدم و با هم حرکت کردم به طرف خونه ی سعیده خانوم اینا.وقتی رسیدم سر کوچه ی سعیده اینا من چون می دونستم سعیده یه برادر خیلی قیرتی داره برای همین من به رستم گفتم که من همین جا وامیستم تو برو به دخترت برس.

اونم رفت در زد و تا سعیده رو دید اونو بغل زد و زار زار داشت گریه می کرد و هی می گفت دخترم دوستت دارم   ( بنده خدا قسدش خیر بود).منم از اون دور دورا زار زار داشتم می خندیدم که یهو چشمتون روز بد نبینه.

یهو همون برادر سعیده که براتون گفتم اومد و وقتی که این صحنه ی فجیه رو دید رگ قیرتش به جوش اومد و داد زد آهاییییییی ننننفففسسس کشششششش!!!!!!  منم از اون دور دورا داشتم دعوا رو تماشا می کردم.

آقا یه دعوایی شده بود که از بس گرد و غبار بلند شد من نفهمیدم کی کیرو داره می زنه.آقا یهو دیدم صدای جیغ سعیده بلند شد و من تازه دوزاریم افتاد که توی اون هیاهو یک ضربه هم به سر عشق من یعنی همون سعیده خورد.

من تا دیدم سعیده افتاده از اون دوردورا داد زدمم سسسععععیییدددددههههه  منو تنها نزاررررررررر. سسسسعییییددددههه من بی تو می میرم.همین طور که تند تند داشتم می دویدم دعوای اون دو تا هم تموم شده بود و همه ی فکر و زکر همه ی ما شده بود سعیده.

سعیده رو زمین افتاده بود و همین جور بیهوش بود و خون داشت از سرش می رفت.منم انقدر گریه کردم که نگوو.یه هو رستم گفت که من تو جیبم یه چیزی دارم ( نگو نوش دارو بود) من خیال می کردم که منظورش اینه که من تو جیبم پول دارم و خسارت مرگشو می دم.

منم رگ غیرتم به جوش اومد و داد زدم آهای ننننننففففففسسسس کششش. جرات داری وایسا.داشتم کف گرگی رو می خابندم توی صورتش که یهو رستم گفت بابا پول چییه ! گفت من نوش دارو دارم.

منم قرمز شدم چون سوتی داده بودم عجیب.بالاخره رستم از جیبش دو تا شیشه در اوورد و گفت این یکی که توی دست راستمه سممه و اون یکی که توی دست چپمه نوش داروهه. 

منم خیلی خوشحال شدم و رستم هم با خیال راحت اون دارو رو بهش داد.که یهووووووو

واییییییی خدای من!!!!! رستم دست چپ و راستشو فراموش کرده بود و اشتباهی به عزیز دل من سم داده بود و سعیده جون من در جا مرد.

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من دیگه این زندگی رو نمی خوام.خدای منو هم پیش سسسعیییده جونم بببر.خدایا من بدونه سعیده جونم نمی تونم زندگی کنم.... همین طور که من و برادر سعیده و رستم داشتیم گریه می کردیم یهوووو.........

یهو من چشمم به رستم افتاد و آن چنان اصبانی بودم که بلند شدم و شروع کردم به کتک زدم رستم.همین طور که داشتم رستم رو به جزای کارش می رسوندم برادر سعیده هم به من پیوست و با هم رستم رو انقدر زدیم که رستم همون جا ، جان به جان آفرین تسلیم داد و عمرشو داد به شما ( انا للاااله و انا الیه راجعون)

حالا هم با افتخار اعلام می کنم که انتقام خون دوست و رفیق عزیزمو از اون آدم کش گرفتم و الان به جرم آدم کشی توی زندان هستم.

از شما دوستان گلم هم خواهش می کنم وقتی به دیدن من می یایید تو رو خدا کنپوت یا ساندیس و از این جور چیزا نیارید.تو رو خدا فقط برام رانی بیارید( وای که چقدر دوس دارم)

در آخر هم می خوام بگم من افتخار می کنم که یک ایرانی هستم و افتخار می کنم که شاعران پر توانی مثله سعدی و حافظ و معلانا و ... رو داریم

راستی یه چیزی تازه یادم اومد!!! من سلام نکردم نه ؟؟؟ خب سلام و بای.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:16  توسط سعید قنبری  | 

بزرگترین اشتباه بشر در طول تاریخ

اسلامو الیکم و رحمتل الله و برکاتو.  (چییه مگههههه ؟سلام به این خوبی)  

وای که چه قدر دلم براتون تنگ شده بود.داشتم از دل تنگی شماها می مردم ( چقدر من خوبم !!!) خوب دوستان شما چه طورید ؟ خانواده خوب هستن ؟ خدا رو شکر.   

اول از همه روز مامان مبارک.ایشاالله همیشه تمام مامانا خوب و شادو سلامت باشن. این یه بیت شعر رو هم تقدیم می کنم به مادر گل و بلبل و سنبل خودم.   

 جوونیم نزر یه نگاهت یا زهرا               شده اشکم هدیه ی راهت یا زهرا

خوب دیگه بگزیم.حالا بعد از مدت های تولانی یه سورپلاز خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی (بسته دیگه ) بزرگ براتون دارم.می دونید این چند وقته چرا نبودم ؟ رفته بودم گل بچینم     .نع اشتباه نکنید. 

جای شما خالی ، من ازدواج کردمممممممممممممممم.  (چییه مگه ؟ به قول مادر زن عزیزم     که می گه کور بشه هر کس که نمی تونه همچین روزی رو ببینه ) حالا یه چیز جالب تر!!!! اگه گفتی اسم همسرم چییه ؟ شمسی !!!!!  ( همه بهش می گن شمسی جون ولی شما پر رو نشید ها . شما باید بهش بگید شمسی خانوم )   

به قول معلم عربی دوره ی راهنمایی ما که اگه الان این جا بود در جا می گفت : خاک تو سرت کردن با این عقل ناقست. ( چه معلم بی ادبی ، خیلی کثافت و آشغال بود)

خوب در این جا یک سوال پیش می یاد که اگر من ازدواج کرده باشم چرا این وبلاگ رو آپ نکردم ؟ خوب جواب این سوال خیلی دشوار است و شما باید به کتاب های فرهنک لغت بسیاری رجوع کنید تا شاید جواب این سوال فنی را به دست آورید.حالا از اون جایی که من بچه مثبتم و خیلی دوستون دارم و چشم ندارم سختی شما رو ببینم خودم جواب این سوال تخصصی رو بهتون می گم. 

یکی از شرت هایی که پدر شمسی یعنی پدر زن عزیز من برای ازدواج با شمسی جون گزاشتن این بود که وبلاگ بی وبلاگ.حالا هم من یواشکی دارم آپ می کنم و خانومم خونه ی مادرشه  و هیچ کس خبر نداره. ( تو رو خدا یه وقت یکی بهش نگه ؟ اگه بفهمه منو توی حموم زندانی می کنه!!! )

حالا می دونید شرط دوم پدر زنم   برای ازدواج با شمسی جون چی بود ؟ شرط دوم این بود که من زود تر این دوره ی فشرده ی کلاس اول دبستانم رو تموم کنم و دیگه قلت املایی نداشته باشم.حالا هم اگه دقت کنید قلت املایی های من یه کم کمتر شده.( کلی تلاش  کردم به جان شما ها )

حالا این جا رو داشته باشید : روز مادر بود و همسرم گیر داده که حتما شام باید بریم خونه مادرش.منم رگ قیرت و مردونگیم به فوران افتاد و به خودم گفتم آخه پسر تو چته ؟ چرا داری حرف زنت رو گوش می کنی و می ری خونه ی مادرش. به خودم گفتم که تو باید به هیچ وجه تن به زلت ندی و حتما دست زنت رو بگیری و با زور اونو ببری خونه ی مادر خودت.حالا وقتی دوباره خانومم صدام زد که سسسسعععععییییددددد آماده شدی بریم خونه ی مادرم ؟ منم تند گفتم بله قربان آماده ام .( زن زلیلی تا این حد ؟؟؟؟؟) 

داشتم می گفتم :از وقتی که ازدواج کردم دیگه تو جیبم حتی یه شیپیش هم نیست.(پدر بی پولی بسوزه، آخه زنم همه ی پولامو می گیره) دلم لک زده برای لایی کشیدن توی جاده هراز.ولی از وقتی که ازدواج کردم دیگه خانومم نمی زاره حتی دنده ی ۳ بزارم. فقط با دنده یک و دو می رم.( شمسی همون اول بهم گفت اگه یه دفعه ببینم داری سرعت ۴۰ به بالا می ری ماشینت رو قایم می کنم !!! ) 

دلم لک زده برای شنیدن جدیدترین آهنگ هایی که تو بازار هست.   آخه از وقتی که ازدواج کردم خانومم بهم پول نمی ده تا سی دی بخرم.( زار زار گریهههههههههههه) 

از اون وقتی که ازدواج کردم دلم لک زده برای یه پارتیه توپ که معلوم نبود کی با کی داره می رغسه. ولی حالا  اگه خانومم حتی اگه شک کنه که من پارتی بودم دیگه منو تو خونه راه نمی ده و من مجبورم بیرون بخوابم.  

حالا یه چیز دردناک تر : از وقتی که شمسی شده عیال بنده تمام دستام از بس ظرف شستم پینه بسته.( زار زار زار زار گریه )

 وای خدااااا آخه من دردمو به کییی بگم ؟؟؟؟ آخه می دونید چییه ؟شمسی دیگه نمی زاره من لباس اسپورت بپوشم( همون اول عروسیون همه داد کارگرهای شهرداری ببرن.تو رو خدا توی تولدم برام لباس اسپورت بخرین)   

از وقتی که ازدواج کردم اگه سیگار بکشم شمسی پشت دستمو داغ می کنه.( الان دیگه دست واسم نمونده )

حالا یه چیزی می خوام بگم که واقعا دلتونو به رحم می یاده. بزرگ ترین تفریح من از وقتی که ازدواج کردم اینه که  ساعت ۹ شب وقتی آشغالا رو می برم بزارم پشت در  ، یه چند تا بد بخت دیگه مثل خودم رو می بینم و با هم دردو دل می کنیم . اگه شما یه شب ساعت ۹ بیاید دم خونه ی ما خودتون می بینید که صدای گریه تا صد تا کوچه اون طرف تر می ره.  

بگزریم دیگه نمی خوام شما رو هم ناراحت کنم. ولی در آخر هم می خوام این پست رو تقدیم کنم به آرمین عزیز که الان می خواد ازدواج کنه.( ای معلم عربی کجایی؟)

آرمین تو رو خدا یه وقت خر نشی بری زن بگیری ها  !!!به جان خودم بد بختی و زلیلی و فلاک مساوی با زن گرفتن.

خوب دیگه فکر می کنم لاضم نباشه تا بگم این پست همش دروغ بود و فقط برای فهموندن آرمین بود.

دیگه عمری نیست. برم پیش خانومم.

فدای همتون...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 14:34  توسط سعید قنبری  | 

مهمون افتخاری ( اونم چه افتخاری)

با سلام خدمت همه دوستان لازم به ذكر است كه مطالب ايندفعه به قلم دوست عزيزم آقاي احمدزاده مدير وبلاگ هاي خمــپـــاره و همه چي و هيچي ميباشد .                             قربان شما سعيد

سلام به گرماي آتيش فندك اين بغل دستيم   و آرزويي گرمايي بسيار بيشتر از ايني كه هست براي كانون خانواده هاتوون 

چند روز پيش با اين داش سعيدمون كه ميچتيديم اين داش سعيد به ما گفت   : احمدزاده جون ميخوام يه تغييراتي تو وبلاگ بدم .    گفتم چرا؟   گفت چون هر كي مياد متالب وبلاگ رو ميخونه ديگه طرف وبلاگ پيداش نميشه ، نزرهاي وبلاگ رو هم كه ديگه حرفشم نزن هيشكي نزر نميده دل ما رو خون كردن ..   تازه تبادل لينك كه اصلا حرفسم نزن به هر كي ميگم بيا تبادل لينك ميگه مگه وبلاگ قحظه  و براي همين وبلاگم هيچ محبوبيتي نداره بعد از من نظر خواست(آدم قحطيه ديگه از من نظر خواست)      كه چيكار كنه و چه تحولي تو وبلاگش بده كه وبلاگش يه جوري بشه !!! چه جوري بشه ؟  يه جوري بشه !!چه جوري؟يه جوري! اها از اون لحاز ... خب ما هم نشستيم كلي فكر كرديم(هنوز كه هنوز دارم فكر ميكنم كه فكر كردن يعني چي؟)  و بعد يه پيشنهاد خيلي مامان به سرم زد البته منم رفتم پيش پسرش گفتم به مامانت بگو به سرم نزنه !!! و گفتم برم به سعيد بگم چي به ذهنم رسيده !!  ها چي؟ چي رسيده بود خب چون ميدونم نظر گرانبهاي من براتون خيلي مهمه برا همين بهتون نميگم تا حالتون گرفته بشه (گوووپس) خب بابا چرا ميزنيد !  الان ميگم ولي قبلش بذاريد يه جك بگم كلي حال كنيم و بخنديم :

 جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــك

ميدونم كلي حال كرديد با اين جك بگذريم ...    آقا ما هم  سريع تيز رفتم پيش سعيد گفتم داااااشم سعيد بهترين پيشنهاد ممكنه به زهنم اومد....   گفت كو  ؟ گفتم صبر كن از جيبم دربيارم بعد كلي زدم زير خنده چون ضايش كرده بودم (خخخخخخخخخخ)   به هرحال گفتم داش سعيد ببين اگه ميخواي تموم وبلاگ دارها كلي دعا بكننت و بيل گيتس شخصا برات يه لپ تاپ فول بفرسته فقط يك كاري بكن !  گفت چي گفتم بگير همين الان وبلاگت رو حذف كن .  سعيد رو ميگي انگار كه خبر قبوليش تا دانشگاه مغز هاي متفكر هاگوارد رو بهش داديم همچي گفتم ايوووول كه سرش خرد به سقف!! (چه ربطي داشت؟؟؟)

تيز رفت كه وبلاگش رو حذف كنه هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه ديدم همچي گوشهاش آويزون برگشت!!  و ديدم اي دل غافل تو دستش پره قرصه و هي داره زرت و زرت قرص ميخوره !   گفتم سعيد چي شد ؟ گفت هيچي داشتم وبلاگ رو حذف ميكردم بلاگفا اجازه نداد !   گفتم چرا؟ گفت آخه نوشته بود كه اين وبلاگ ارزش حذف شدن نيز ندارد !!!  آقا تا اين رو گفت يه قرص هم انداخت بالا ..   مارو ميگي فكر كرديم حالا كه اين اينجوري شده روحيه اش رو از دسط داده و داره قرص ميخوره تا خودكشي كنه ...  ما هم تيز پريدم سعيد گرفتيم يه فتيله پيچ يه بزكش زديمش زمين يه باراندازه هم پشت بندش بعد برديمش رو پل كه  (اي داد بيداد فكر كنم شبكه سه داره مسابقه كشتي نشون ميده برم تلويزيون رو خاموش كنم)   خلاصه ما رو ميگي همچي سعيد رو كوبيديم زمين اين دستش رو پيچيديم قرص ها رو ازش گرفتيم ريخيتم تو ستل آشقال !!!   سعيد گفته چي شده چرا اينكارا رو ميكني؟؟؟ گفتم ببين سعيد جان دوست خلللللللللللللللللللللم بابا حالا يه اشتباهي كردي وبلاگ زدي وبلاگت بد از كار دراومده هيشكي نميخواد سر به تنت باشه !!   خب اينها اشكال نداره كه ميشه جبران كرد من خودم ميرم با مسئولين بلاگفا صحبت ميكنم حذفش كنن اينكه ديگه قرص خردن و خودكشي نداره كه يه هو ديدم آقا سعيد قات زد شروع كردي عربده كشي و يه قمه گرفت دستش و دنبال من افتاد منم كه جونم رو سر قمه ميديدم ددررو .   من بدو سعيد بدو من بدو سعيد بدو يه دفعه وسط دويدن فكر كردم چرا سعيد داره من رو دنبال ميكنه خب نميكشه كه صبر كنم ببينم چي شده ، ايستادم و سعيد رسيد و نرسيده يه هوك چپ تو چشم راستم يه هوك راست هم رفت تو شكمم و منم يه آپارگاد رفتم دماغش   (اي بابا اين شبكه هم داره بوكس نشون ميده كه يه لحظه اجازه بديد ) گفتم چي شده بابا چرا دنبالم ميكني ؟  گفت آخه نسناس قرص چيه بابا من سر راه از بقالي اسمارتيس گرفتم داشتم اون رو ميخوردم كي ميخواست خودكشي كنه ...............  ما رو ميگي همچي دمغ و ضايع رفتيم تو فكر(ها اي كه گفتم يعني چه؟)  يك كم فكر كردم يه هو يه چيزي گفت ديننننننننننگ و سرمون درد گرفت سرمون رو نگه داشتيم ديديم بله شكسته داره خون مياد منم داد زدم كدوم نامرده جرئت كرده سر من رو بشكنه يه دفعه يه صدايي گفت من فكر نداشته تو بيدم ما رو ميگي گفتيم خب بابا تو كه مياي تو سرم نميشه آروم تر بياي زدي سرمون رو شكستي !!!!   خلاصه يه فكري زد به سرمون و دوباره سعيد رو صدا كردم و گفتم سعيد ميگم كه(هاهاهاها بازم بذاريد يه دوتا جك مشتي ديگه بگم بعد)

 جــــــــــــــــــــــــــــــــــك                            جــــــــــــــــــــــــــــــــــك 

خواهش ميكنم بله بله ميدونم خواهش ميكنم ميدونم جكهام خيلي توپه بله گل نفرستيد ممنون آخ اين دمپايي چي بود اوخ اي بابا ما كه گل گوجه نداشتيم اوه اوه گل تخم مرغ گنديده از كي اومده تو بازار ؟؟؟ 

به هرحال به سعيد گفتم كه سعيد بيا يه طنوعي به وبلاگ بده گفت چي؟ گفتم مگه ما برو بچ وبلاگ دار نميگيم كه خواننده هاي وبلاگ بيان برامون مطلب بفرسن تا به اسم خودشون بزاريم طو وبلاگ .... سعيد هم گفت نه ما هم كلي ضايع شديم و خواستم كم نيارم گفتيم نه و نگمه ..      اونم گفت حالا آره منظور ؟ منم گفتم كه خب من به عنوان خواننده وبلاگت ميخوام يه مطلب بذارم اونم نامردي نكرد گفت مگه آدم قحطه(خخخخخخخخخخ) ما رو ميگي همچي ضايع گفتم اصلا به من ربطي نداهر ما رفتيم كه سعيد گفت بابا ناراحت نشو بيخيال شوخي بود و ما برگشتيم ..   گفت خب منظورت رو واضح بگو منم گفتم خب من بعنوان يه خواننده وبلاگ ميخوام مطلب بذارم ولي خودم و با دست خودم و هر جور كه دلم ميخواد ..   يك كم فكر كرد و بعد به ما افتخار داد كه يه پست وبلاگش رو من بنويسم ما هم كلي بهش افتخار داديم كه پست ايندفعه رو من بنويسم براش   (حالا بالاخره كي به كي افتخار داد خدا ميدونه)

خلاصه ما هم قلم در دست گرفتيم و بر رگ لغزان ورق نوشتيم كه........... ديديم اي دل غافل هر كاري ميكنم به قول مدير وبلاگ دختر خاله هيچ اراجيفي به ذهنم نميرسه هي فكر هي فكر هي فكر ديدم نه نميشه برا همين چون ديدم مجبورم اينبار رو من بنويسم و از اين اراجيف هم هيچي به ذهنم نميرسه مجبور شدم به سعید جان بگم که عزیزم شرمنده من هیچ اراجیفی به ذهنم نمیرسه برای همین در اخر هم به چند مورد آموزنده اي كه اين وبلاگ داشت اشاره ميكنيم 

۱- اگه بلد نيستي وبلاگ بزني خب نزن چون در نهايت مجبوري خودكشي كني

۲- اگه ديدي كسي داره قرص ميخوره سريع نپر جلوش رو بگيري شايد داره شكلات ميخوره و هميشه شرط عقل اينه كه صبر كني اگه ديدي طرف افتاد زمين و كف بالا آوردم و به احتمال زياد مرد اونوقت بدوني اون قرص خرده و خودكشي كرده

۳- براي نوشتن مطالبت هميشه جك هاي باحال دم دست داشته باش تا وسط كار تعريف كني 

۴- هيچ وقت وسط بحث تلويزون روشن نكن تا بحث ها متفرقه پيش نياد  

۵-  گويا غلت املايي داشتن تو اين وبلاگ عاديه چون منهم آلرژي غلت نوشتن رو پيدا كردم

۸- و واقعا و واقعا بايد از سعيد جان بع خاطر نوشتن اراجيفش تشكر كرد چون واقعا تا وقتي خودم قلم به دست نگرفته بودم فكر نميكردم اينقدر ازارجيف نوشتن سخت باشه و واقعا اين رو بدون هيچ شوخي ميگم .

خب در اخر هم بنده لازم است بگم كه اراجيف ايندفعه توسط من يعني احمدزاده  مدیريت وبلاگ هاي خمــپـــاره و همه چي و هيچينوشته شده و ضمن تشكر از سعيد جان به خاطر اجازه اي كه داد تا پست ايندفعه رو من بنويسم همه شما ها رو دعوت ميكنم كه به وبلاگهاي من سر بزنيد .

به ادامه ی مطلب هم یه سری بزنید

با تشكر  

كوچيك همتون احمدزاده  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:23  توسط سعید قنبری  | 

بزرگ ترین سوتیه قرن

این سلامو با صدای بلند بخونید.................

سسسسسسسسسسللللللللللللللللللللاااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممم

  اینم صدای شمسی خانوم که معروفه به شمسی جون...

سلامو کوفت، پسره ی بی حیا ،خیر سرت، خیرت که به ما نمی رسه ،فقط شرت ماله ماست.میمری مثل بچه ی آدم سلام کنی.زله شدم از دستتون.آخر خودمو می کشم.

من گناه دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

تو رو خدا ببین آدم اگه توبه کنه بخواد بچه ی خوب باشه بازم نمی زارن.پسر به این خوبی کی تا هالا دیده.

من حال و احوال نکردم نه ؟   پیر شدیم ننه ،دیگه حواس برامون نمونده .  خوب حالو احوال چه طوره؟

بی اف یا جی اف ها خوب هستن به امید خدا ؟ خوب باز خدا رو شکر .سیستمتون چه طوره ؟ هنوز کار می کنه ؟ایشاالله تو  همین روزا از کار می یفته. به محض بستم این وبلاگ سیستمتون حک می شه .حالا از ما گفتن بود!!!

خوب اگه می خوایید از حال من جویا باشید باید بگم بد نیستم. هیییی.نفسی میداد و میره. میاد میره  میاد میره میاد میره میاد میره ...(ایشاالله برو و دیگه بر نگرده = به قول شمسی خانوم )

می دونم تو دلتون می گید   اه   بازم سروکله ی این پسره پیدا شد. آخه می دونید  نه این که من دل نازکم   زودی دلم براتون تنگ می شه.(بمیرم برای خودم)  (( من چقدر ماهم)) (((  یکی بیاد منو ببوسه)))

بسته دیگه نمی خواد منو ببوسید...بستهههههههه دیگهههههههههه  نمی خوامممممممممم  بابا ول کنیدددددددددد.... نمی خوامممممم    غلط کردمممممم   بوسسسس نمیی خوامممممممم.

خوب باز خدا رو شکر حرف گوش می کنید ول کردید . کل صورتم خیس شد . می دونید شبیه کی بوس می کنید  ؟  شبیه شمسی خانوم!!!  آخه شمسی خانوم وقتی آدم رو می بوسه کل صورت آدم خیس می شه. حالا فکر کنید شمسی جون دلش برا یکی تنگ شده!!!!!!!!!!  وای خدا اون روزو نیاره.

 امروزم شروع کنم؟؟؟؟؟   نه دیگه دلم براتون سوخت.آخه تصیمیم گرفتم که دیگه از این چرت و پرت ها تحویلتون ندم.آخه شما هم گناه دارید .آخه می دونید چند تا از مادراتون اومدن پیشم و گفتن چرا بچه های ما رو از راه بدر می کنی(یکی نیست بگه بچه های شما خودشون از راه بدر رفته هستن) هی می گفتن تو بچه های مارو خل و چل کردی.من هی می گفتم آخه مادر من  ،بچه ی شما خودش خول و چل بود . یکی از مادرا می گفت بچه ی من شبا اصلان نمی تونه بخوابه.یکی می گفت بچه ی من می ترسه دیگه توی انبار بره. خوب به من چه........

برای همین من بازم یه فکری به اعماق تهم نفوز کرد که تصمیم گرفتم که دیگه از این چیزا براتون ننویسم.

بچه کوچولو ها ، خوشگلا ،   دایی ناسور یا سوسمار کوجاش ترس داره ؟  ( ما اون موقع اندازه ی شما بودیم سوسماره می بستیم دور کمرمون و از درخت می رفتیم بالا= به قول بابام )

امروز می خوام از چیزای خوب مثل خوگوش،آهو،مرغ عشق و یا اگه دوست داشتین از سسووووسسسکک حرف بزنم.

نه   گناه دارید شما . امروز می خوام براتون یه خاتره بگم.پس مسل یه بچه ی خوب برید و یه گوشه بشینید و این و گوش کنید.

جونم براتون بگه که منو پدرم در یک روز آفتابی در حال قدم زدن در کهکشان راه شیری بودیم که یهو چشمتون روز بد نیبنه.....  

یه هو دیدم که یکی از معلم های دوره ی راهنمایی من داره به طرف من می یاد .تا معلمه رو دیدم خیلی کوپ کردم.آخه اگه شما بدونید من چه بلایی سر این معلم بد بخت آوردم که نگوووو..... (حالا از شانس ما این معلم خیلی خیلی کم حواسه)

من تا معلمونو دیم به پدرم گفتم : بابا این آقاهه که داره می یاد معلم من بود .از شانس بد من توی جاده شلوغ بود و پدرم درست نشنید من چی گفتم.گفت چی؟ منم دوباره داد زدم گفتم این آقاهه داره می یاد معلم ما هست...

ای بد بخت سعید....  توی اون شرایت غلط املایی گفتم و اصلان حواسم نبود چی گفتم(آخه می دونید اون یارو معلم دوره ی راهنمایی من بود و من به پدرم گفتم که این معلم منه..... یعنی چیی؟؟؟؟؟ )

همین طور که معلمه آسه  آسه   ( آسه بیا آسه برو آروم و دل بسته بیا   هر کجایی می خوای برو  اما تو پیوسته بیا       آسه آسه  دل دروغ  نیست تو رو دیده تو رو خواسته   آسه آسه )  داشت می اومد.به ما رسیدو از شانس ما اون معلمه از آشنا های پدرم در اومد.

اون وقت دیگه برام قطعی شد که من در طول تاریخ بشر کم شانس ترین آدم روی زمین هستم .آخه می دونید اون معلمه یک سال معلم من بود و پدرم اصلان هیچی نمی دونست و حالا که دیگه معلم نیست می دونید( من سواللللل امتحانیییییی می خواممممم)

خوب دیگه پدرم رفت جلو سلام کرد و اون یارو هم مارو شناخت و کلی تحولمون گرفت. ( توجه داشته باشید که پدرم هنوز خیال می کنه اون معلمه هنوز معلم منه.)

در همون حالی که داشتیم حال و احوال می کردیم پدرم از اون یارو پرسید درس سعید چه طوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  من اون لحضه خیال کردم پدرم خیلی ضایع شده ولی بعدا فهمیدم که......

یادتونه که گفم اون معلمه خیلی کم حواسه؟؟؟   اون معلمه هم گفت که درسش خوبه ، بد نسیت!!!!!!

توی عمر چندینو چند سالم تا حالا این قدر تعجب نکرده بودم.....  پدرم که فکر می کرد اون معلم منه و معلمه هم که کم حواس بود و فکر می کرد من شاگردشم....

حالا این جا رو داشته باشید...

پدرم گفت که امتحان سعید چه طور بود؟  اون معلمه هم گفت عالی بود. من تا یک ساعت دهنم باز مونده بود . یعنی من انقدر کم شانسم.وقتی که اون معلمه  معلم من بود هیچ وقت ازم تعریف نکرد و حالا....

ای خدااااااااا    خوب بگزریم دیگه...  

حالا هم یه سورپرایز بزرگ برای همتون دارمممم...(باز بگید سعید بده)

درسته که این پست زیاد جالب نبود ولی من فقط این پست رو به این خاطر نوشتم که این شعر رو براتون بنویسم.

توجه داشته باشید که این شعر از خودمه و هر گونه دزدی از این شعر پیگرد قانونی داره.( حالا جرات داری شعرو کش برو )

اسم شعر  سعید و پیاز داغه و شاعرش هم خودمم.  اینم شعره:

پیاز داغ تو چه زیبا هستی                       دست هر وبلاگ دیگری را بستی

سرزمین عشق از ان توست                    دل سعید مال توست

به امیدت چه جاها رفتم                           در نگاهت چه زیبا رفتم

پیاز داغ تو که نرفتی ز  یاد                       من به یادت می زنم فریاد

در کافی نت چت کردم زیاد                      مردم و زنده شدم ای فریاد

در سفرها به یادت بودم                          به یادت لحظه ها شمردم

پیاز داغ وقتی که نیستی دلم غمگینه     به خاطر تو شدم دیونه

کوفتتتتتتتتت   شعر به این خوبی دیگه خنده نداره که.(خوب این اولین شعرمه دیگه)

حالا اگه قول بدید که بچه ی خوبی باشید و شب ساعت ۹ بخوابید و حرف بابا و مامانو گوش کنید  شاید بازم از این شعرها براتون گزاشتم.حالا دیگه نخند دیگه.کوفتتت

اصلان من به یه نتیجه رسیدم.اونم اینه که شما آدم بشو نیستید. اصلان از پست بعد براتون از همون جک و جونورا می زارم که شب ها خواب های بد بد ببینید.(فقط خیلی بد شد که دیر به این نتیجه رسیدم)

این دفعه می بخشمتون.  چون امروز حالم خیلی خوبه و یک هندوانه ی قرمز و ناز رو دارم نوش جان می کنم.

یه لحظه صبر کنید برم بقیشو هم بخورم.................... یک ساعت بعد....................................

وای خدا چقدر خوشمزه بود.ایشاالله نوش جونم بشه. گورای وجودم.(دلتون آب بشه)

راستی من از یک هفته ی بعد کلاس نقاشی با رنگ روغن می رم.ب رام دعا کنید که سالم از اون کلاس در بیام.آخه می دونید توی یک کلاس ۳ تا دختر هستن و فقط من که پسرم باید برم پیش اونا.....  منو نکشن؟؟؟  خدا به خیر بگزرونه....

بازم معظرت می خوام که سرتونو درد اوودم. (اگه سرت درد می کنه بزن به دیوار) ایشاالله سرتون بشکنه.....من چقدر مهربونممممممم.(یکی نیست به من بگه بابا بچه  مهربون.)

نظرتونو درباره ی شعرم بگید.بازم مثل همیشه یه چیز مخصوص براتون توی ادامه ی مطلب گزاشتم. (اگه نبینی می میری)

فداتون و بای


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:33  توسط سعید قنبری  | 

در خانه ی ما سوسمار (مار مولک) پیدا شده است!!!

سلام عزیزم ، عزیزم سلام ، دوست دارم عاشقتم  وسلام ( بای  ) نه شوخی کردم بای نه من تازه اومدم .

حالا هی بگید من سلام نمی کنم .تو خط بالا ۲ تا سلام کردم. تو رو خدا ببینید چه بچه ی خوبی هستم ( اسمم بد در رفت   )(( من خوبم به خداااا ))

باز سرو کله ی خودم پیدا شده به سلامتی .     

راستی حال و احوال مکرمه چه طوره ( مکرمه یعنی چی  ) تو تابستون می خورید و چت می کنید و می خوابید . ایشالله  کوفتتون بشه(شوخی)  

فقط گرمی هوا اذیتتون می کنه که اونم با کولر حله دیگه .( ایشاالله انقدر سردتون بشه که مییت بشید. وای خدا من چقدر مهربونم)

خوب دیگه بریم سر اصل مطلب  ( یکی نیست به من بگه آخه بچه ی خوب تو مگه به غیر از چرت و پرت حرف دیگه ای داری بزنی که حالا می خوای بری سر اصل مطلب.)  خوب دیگه بریم .(بریم اونجا که نه یاری باشه و نه دل داری)

جاتون خالی در ملال گرما در خانه مشغول گشت و گزار در اینترنت بودیم که یه هو یک صدای مهیبی به گوشمان رسید ( اگه مادرم این جمله رو می خوند می گفت زلیل شده باز با کی دوست شدی .  آخه من هر وقت یه دوست جدید پیدا کنم تمام صحبتام مثل اون میشه)

خوب دیگه سرتونو درد نیارم.بریم سر اصل موضوع ( این دفعه دیگه لازم نیست شما بگید خودم گفتم ) 

یه هو دیدم یکی داره جیغ می زنه .(نگو اون یکی مستاجرمون بود)  من و مادرم زود رفتیم پایین دیدم که می گه یه مارمولک تو انباره.  منم شیر شدم گفتم واسه یه ماشکول(مارمولک)این طور سرو صدا می کنی .

اگه مار می دیدی چی کار می کردی؟ ( خوب دیگه اون وقت خر شده بودم ) (( من زود خر می شم ))

پر رو نشید هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خوب دیگه من بهش گفتم کو این مارمولکه؟  اونم گفت که رفت زیر چادر.(تو انبارمون یه چادر مسافرتی هست) منم نمی دونم چی شد اون لحظه ظاهرا در اوج خر بودن بودم که چادر رو بلند کردم که یهو چشمتون روز بد نبینه!!!!!!!!!!!!!!!!!

مارمولک نبود که ،دایی ناسور بود به جان خودم. (اها نسل دایی ناسور ها منقرض شده نه؟) نه سوسمار بود فکر کنم.  یه هو سوسماره ( مارمولکه) از زیر پام خیلی توند عبور کرد و رفت زیر مشعل.

اون لحظه بود که فهمیدم نمی شه به هیچ مستجری اعتماد کرد  ( آخه مستاجرمون می خواست منو بکشه با این کارش  )(( خودمم شک کرده بودم که یه دایی ناسور به این بزرگی این جا چی کار می کنه))

 من تا ۱ دقیقه که خوشگم زده بود و تا ۱ ساعت داشتم می لرزیدم. ( آخه می دونید توی عمر چندین و چند سالم هیچ وقت یه سوسمار از زیر پام رد نشده بود

هنوز هم که دارم براتون تایپ می کنم دست و پام داره می لرزه و اشتباه تایپی خیلی پیش می آد  ( اینو گفتم که وقتی اشتباه نوشتم نگید که املام ظعیفه )

خوب دیگه از موضوع بحث خودمون منحرف نشیم.  من که خوشگم زده بود و توند چادر رو انداختم پایین و از انبار در رفتم ( حالا شانس اوردم کسی منو ندید)

بعد از که از انبار در اومدم این چیزا رو تو دلم به خودم گفتم :  آخه دیونه ی زنجیری ، به تو چه که مارمولک اومده تو انبار ،اصلان تو مگه فضولی که تا یه صدا می شنوی زود می آی پایین و ........(ببینید چه دل نازکی دارم ) 

خوب داشتم می گفتم.اومدم از انبار بیرون بعد مادرم بهم گفت کشتیش؟؟؟   منم باز خخخ....(فکر بد نکنید)   منم باز خام شدم و بهش گفتم آره بابا یه مارمولک کوچولو بود که کشتمش.

وقتی این حرفو زدم مستاجرمون تعجب کرد که من همون لحظه دیگه مطمعن شدم که مستاجرمون اون تمساح رو برداشته گزاشته تو انبار تا منو بکشه  ولی نمی دونه که من تا اونو نکشم خودم نمی میرم.

خوب مادرم دید دیگه ختر رفع شده رفت بالا  ( بیچاره از هیچی خبر نداره   نمی دونه که می خوان یکی یکدونش   رو بکشن ) ((  من گناه دارم  ))

منم بی خیال شدم و رفتم بالا.دیدم دوباره یک ساعت بعد دوباره از پایین صدای داد و بیداد می آد که دیگه این دفعه گفتم پسر مگه خخخ..خام شدی که بازم می خوای بری پایین؟  که این دفعه نرفتم که مستاجرمون از پایین مادرم رو صدا کرد و مادرم رفت پایین و بعد از چند لحظه دوبارم مادرم منو صدا کرد که سعید بیا پایین .

منم رفتم پایین(این دفعه آروم آروم رفتم پایین که فکر نکنن من علافم که هر موقع که صدا کردن من برم پایین)  خلاصه با هزار تا نزر و نیاز رفتم پایین و دیدم که مستاجرمون بهم گفت که تو که نکشتیش که.

من دیدم که دیگه گندش داره در می یاد گفتم من اون یکی رو کشتم فکر کنم این یکی دیگه باشه.بعد مادرم گفت من میرم بالا خودتون یه کاریش کنید دیگه .مستجرمونم رفت پی کارش و فقط من موندم و یه تمساح!!!

دیگه دیدم چی کار کنم که بوش در نیاد که یه هو دوباره جرقه ای توی رشته ی افکاراتم زده شد و یه فکر توپ به ذهنم خطور کرد که با این فکر من می تونستم زنده بمونم.اینم فکر من :

با خودم گفتم که هر چی باشی که نمی تونی از پس همچین حیوونی بر بیای برای همین رفتم با گربه ی سر کوچه حرف زدم که بیاد و این مارمولک رو بگیره  ( به گربه نگفتم که یه سوسماره  )

گربه ی بی ادب که دید من مجبورم که اون هر سازی زد من برقصم برای همین گفت برای گرفتن این مارمولک باید  هزار  دولار بهش بدم  ( تو رو خدا ببینید گربه ها توی این زمونه چقدر پر رو شدن ) منه ساده هم قبول کردم و گفتم باشه وقتی کشتیش بهت می دم.

گربه ی کثافت آشغال بچه پر رو گفت که نصف پولو حتما  باید قبل از انجام ماموریت بهش بدم  (گربه اند گربه های قدیم ) منه بد بخت هم دیدم که چاره ای ندارم بهش دادم .بهد اون گربه آدرس خونمو گرفت و گفت که تا یک ساعت بعد می آد خونمون)

منم یه کم خوشحال شدم و شاد و شنگول برگشتم خونه...

ببخشید یه چند لحظه صبر کنید تلفن زنگ زده .....................  یک ساعت بعد........................................ ببخشید جی افم بود  ( مگه ول می کرد، یه طوری پیچوندمش گفتم نیم ساعت بعد بهت زنگ می زنم (تو رو خدا ببین چه پسر بدی هستم که این طور دختر مردمو می پیچونم  ( شوخی))

خوب دیگه کجا بودیم ؟  اها اونجا بودیم که شنگول و منگول رفتن در خونه ی گرگ رو زدن و گفتن مادر بزرگ منم  نوه ی کوچیکت   برات بیسکوییت اوردیم.  بعد خرگوشه رفت به شیر گفت که یک شیر دیگه تو جنگل هست........  آخ تو رو خدا ببخشید ... آخه می دونید من وقتی کوچیک بودم و مادرم داشت برام قسه می گفت همش شیطونی می کردم و همه ی داستان رو قاطی کردم.ببخشید...

خوب دیگه از این وراجی ها بگزریم و بریم سر اصل موضوع.... منم دلم قرص شد که تا چند لحظه ی بعد گربه می آد و اون مارمولکه رو می خوره و منم راحت می شم و همه فکر می کنن من قهرمانم...

گربه دقیقا سر ساعت اومد و گفت ایمن مارمولکه کجاست ؟  منم بهش گفتم که توی انباره .  بعد گربه قمه اش رو در اوورد و با دل شیر رفت تو انبار. ( خداییش اجب گربه ی خوش تیپی بودا ... فکر کنم با مد لسانجلس کار می کنه )

و به من  گفت که درو ببندم و نزارم اون مارمولکه (سوسماره ) فرار کنه. و گفت که هر صدایی که شنیدم به هیچ وجه در رو باز نکنم .منم با دل شیر گفتم باشه .من پشت در واستاده بودم و گربه هم یه ۵ دقیقه ای می شد که رفت توی انبار. منم با خودم گفتم که نکنه که این دایی ناسوره بزنه و این گربه ی بنده ی خدا رو بکشه و ما دیگه بی گربه بشیم .(آخه می دونید ما بچه های محل وقتی دختر ها بیرون نیان و ندونیم کی رو ازیت کنم می ریم و این گربه ی بنده خدا رو ازیت می کنیم.)

خوب منم داشتم کم کم همون حسی بهم دست می داد که اولین بار رفته بودم استخر همون حس رو داشتم ( آخه می دونید من اولین باری که رفته بودم استخر از ترس داشتم می مردم  )(((( آخه خیلی سنم کم بود ، خوب بهم حق بدید وقتی یه بچه ی چند ساله رو ببرن استخر چقدر می ترسه   ))))

دیدم که هیچ صدایی از توی انبار بیرون نمی یاد ناچار از جای کلید توی انبارو نگاه کردم و دیدم که هیچ خبری نیست.  همین طور که داشتم نگاه می کردم یه هو صدای جیغ و داد گربه رو شنیدم که می گه سعید تو رو جونه عزیزت در رو باز کن.  منم داشتم در رو باز می کردم که یهو یادم اومد که گربه به من گفت که هر اتفاقی افتاده نباید در رو باز کنم .برای همین در رو بستم و بهش تکیه دادم.

بعد از چند دقیقه که گربه التماس می کرد که در رو باز کنم منم دلم به حالش سوخت و در رو باز کردم و گربه مثل سگ از انبار فرار کرد .منم داشتم گربه رو نگاه می کردم که یهو دیدم که اون سوسماره ( مارمولکه ) زیر پامه.

از ترس تمام تنم داشت می لرزید که دیگه نمی دونستم چی کار می کنم. یه هو پامو اووردم پایین و اون سوسماره بنده خدا جان به جان آفرین تسلیم داد.

تا نیم ساعت اصلان حواسم نبود کجا هستم و چرا این جا وایستاده هستم که یهو داشتم می رفتم کنار که دیدم که اون دایی ناسوره زیر پامه و همون جه دار فانی رو وداع گفت.

انقدر دلم براش سوخت که نگووووو.  بعد از یکی دو ساعت که طول کشید تا تمام هوش و حواسم سر جاش بیاد تازه فهمیدم من چه قهرمانی هستم که خودم خبر نداره .اونجا بود که فهمیدم که هیچ آدمی قوی تر از من توی جهان وجود نداره.  باور کنید تا پنج یا شش ساعت داشتم به خودم افتخار می کردم.از بس که به خودم افتخار کردم فکر کنم یه ۲ یا ۳ سانتی متری قدم بلند تر شده باشه.

ولی بعد که فکر کردم تازه فهمیدم که ۵۰۰ دلار ناقابل اون گربه سرم کلاه گزاشته و در رفته.انقدر افسوس خوردم که نگو.

حالا یه فکر دیگه کردم که اوم ۵۰۰ دلار رو جبران کنم ..... ( بمونه واسه بعد چون خیلی طولانیه)

بعد گفتم که چی کار کنم که مستاجرمون دیگه از این کارا نکنه برای همین یه تسمیمی گرفتم که اگه بدونید چی کار کردم درجا بهم می گید تو بدجنس ترین آدم روی زمین هستی (خیلی ممنوم که همچین چیزی گفتید)

اینم کاری که کردم : رفتم یه طناب اوردم بستم روی گردن اون دایی ناسوره (سوسمار) .اگه بدونید این کارو با چه بد بختییه انجام دادم .هی می گفتم نکنه زنده بشه و بخوره تو رو.خوب خلاسه تناب رو بستم دور گردنش و آویزونش کردم پشت دره ورودی مستجرمون.( چقدر من بدمممممممم)

خوب حقش بود   چون خودش خواسته بود.حالا بگم چی شد؟ وقتی اون دایی ناسوره بدقواره ی زشت رو آوویزون کردم به پشت در خودم رفتم یه جا کشیک دادم تا بخندم. از شانس بد ما به جایی که زن مستجرمون بیاد چشمتون روز بد نبینه!!!!   یه دفعه مرده داشت می اومد بیرون که اون سوسماره رو دید و یه چیغ محکمی زد و فرار کرد.باور کنید تا چند روز وقتی اون صحنه یادم می اومد می زدم زیر خنده.

حالا شانس اوردم که منو ندید وگرنه همون جا به جای اون مارمولکه آویزون می شدم. خوب خلاسه دیگه توند رفتم بالا و شتر دیدی ندیدی شدم.(حالا بعد از چند روز شک کردن کار منه که بگزریم)

خوب مثل همیشه داستان ما به سر رسید خانوم گنجشکه به خونش نرسید .آخ ببخشید که این ضرب المثل رو اشتباح گفتم چون می دونید اینم نتیجه ی شیطنت های بچه گیمه.

خوب نوبتی هم باشه می رسیم به نتیجه ی اخلاقی از این داستان:

۱-مستجر نگیرید یا اگه می گیرید مواظب باشید که قسد جون شما رو نکنه

۲-(این نسیحت واسه بچه کوچیکاست) وقتی مادرتون داره براتون داستان می گه شیطنت نکنید چون وقتی به سن من رسیدید همه رو قاطی می کنید.

۳-به هیچ گربه ای اعتماد نکنید.

۴-اون هایی که می خوان قدشون بلند تر بشه کافیه بیان پیش خودم تا در عرض چند رو هفت یا هشت متر قدشونو بلند تر کنم ( بدون عواقب بعدی  بدون عمل  و بودن دارو )

۵-و مهم ترین نتیجه ی اخلاقی اینه که به هیچ مستجری اعتماد نکنید.

تموم شد دیگه ولی در اجبم من چقدر کم حرف می زنم .(چقدر من بچه مثبتم ).نظر یادتون نره.

راستی توی ادامه ی مطلب هم یه چیزی گزاشتم واستون(حتما ببینید)

فدای همه ی شما و بای(بوس)                      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 21:38  توسط سعید قنبری  | 

من هنوز گشنمه!!!

 سلامی به گرمی تمام گرمای تابستون ( این سلام مخصوص تابستونه )

خوب چه کارا می کنید ؟ هنوز توی این گرما زندگی می کنید؟

اگه می خوایید تابستونتونم مثل زمستون بشه و مجبور شید شوفاژ روشن کنید یه کولر جنرال بخرید .کولر اجنرال در هم وقت همراه شماست.

به جان خودم اگه واسه این تبلیقات پول گرفته باشم. همین طوری گفتم برید یه اجنرال بخرید ثواب داره.(یه کار خیر بکنید دیگه)

خوب دیگه از تبلیغ مبلیغ بگزریم و به قول معروف نه قرمز نه مشکس فقط آبی عشقه ....   آخ نه ببخشید اشتباح شد    نه آبی نه قرمز   فقط تیم ملی.  ( نمی دونم چرا این چند روزه چقدر زیاد اشتباح تایپی دارم )

راستی امتحانات که تموم شد شکر خدا ؟  خوب خدا رو شکر .(ایشاالله دوباره شروع بشه .بلند بگو آمین )

بچه ها من که امتحاناتم تموم شده به سلامتی . نه یه کمی شو گزاشتم واسه شهریور چون گفتم دلم تنگ می شه واسشون ( منم خودم دل نازک  )

بچه ها  امروز می خوام یه آرزویی بکنم و از شما هم می خوام که هر جا که هستید(در هر کجا جنرال همراه شماست )بلند بگید آمین.خوب دعامو بگم ؟

خدایا   خداوندا تو رو به جون تمام جوون ها قسمت می دم که هیچ وقت هیچ جوانی رو به درد تنهایی دچار نکنی.

آمین بلند بگیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

اینم نتیجه ی تنها شدن من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (البته باعث شد من درام یاد بگیرم. )

آخه می دونید چی شده ؟  (به شما چه که بدونید  ) پس ندونید بهتره.نه گناه دارید براتون می گم.

جاتون خالی بچه ها امروز از صبح تا شب دوباره تنها شدم .صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم یه کم ورزش کردم  .حالا نمی دونم به این چی می گن ورزش بود یا نه ولی صبح که بیدار شدم رفتم ضبط رو روشن کردم و بعد مشغول ورزش شودم همین طور که ورزش می کردم یه هو جوو منو می گیرفت یه کم هم می رقصید. (حالا فکر کنید چی شد  )

بگزریم دیگه . بعد از این که رقص نه ورزش کردم رفتم صبحانه زدم ( املد )بعد هم یه کم الاف شدم تا دیدم چشمتون روز بد نبینه یه هو وقت نهار شد. من توی این عمر چندینو چند سالم فقط بلدم یه املد درست کنم با یه سیب زمینی سرخ کرده.برنج هم بلدم بپزم.

اول می خواستم واسه نهار هم املد درست کنم  که بعد یه کم فکر کردم دیدم که نمی شه املد رو با برنج خورد ( جان من آی کیو رو می بینی فقط یه کمی فکر کردم به همین نتیجه رسیدم )

پس راهی واسم نموند جز این که سیب زمینی بخورم. رفتم در کابیند رو باز کردم دیدم ۳ تا سیب زمینی چاغ و چله توی  کابینت پارتی گرفتن. یکیشون داشت کیبرد می زد و یکی هم درام  ( من خیلی تو کف درامم) و یکیشونم داشت بندری ( تکنو ) می رقصید .اون دو تایی که داشتن موزیک می نواختند تا منو دیدن شکماشونو تو دادنو مثل یه بچه ی خوب وایسادن کنار هم . بیچاره اون یکی که داشت می رقصید جوو حسابی گرفته بودش و اصلان منو ندید . اون دو تا هر چی ادا و ادفال در می اوردن اون یکی نفهمید که نفهمید  ( آی کیویش مثل خودمه )

بلاخره من یه سرفه کردمو  تا منو دید  کوپ کرد و گفت آقا من غلط کردم .گفتم حالا چرا غلط کردی  داشتی می رقصیدی ما هم تماشا می کردیم دیگه .خوب دیگه بلاخره اونم خودشو جمع و جور کردو نوبت به این رسید که یکیشونو انتخاب کنم و نوش جان کنم.

بهشون گفتم که نوبت کدومتونه ؟ دیدم هر سه تایی ساکت شدن و گردنشونو انداختن پایین و حرف نمی زنن. من گفتم که چی شد  اون زمانی که پارتی گرفته بودید باید فکر این موقع رو هم می کردید دیگه.

بالاخره هر چی گفتم بابا یکیتون بیاد من بخورمش دیدم هیچ کدومشون جلو نمی آن که نمی ان .خوب دیگه منم گشنم بودو ساعت نزدیکای ۲ بود.گفتم تو رو خدا ازیت نکنید من گشنمه ولی بازم اونا ساکت شدن.

پایین خره  ( چون زیاد گفتم بالاخره گفتم یه دفعه هم پایین خر باشه دیگه مگه چییه ) تصمیم گرفتیم که سنگ کاغذ قیچی بازی کنن تا معلوم بشه که کی باید خورده بشه .جاتون خالی از شانس بد ما تا ۲۰ تا ۳۰ دقیقه بازی کردنو همیشه هر ۳ تاشون یه جور می اوردن. من دیگه احسابم خورد شد گفتم بسته دیگه شورشو در اوردیدن یکیتون بیاد من بخورمش .دیگه قرار شد آل مان نوارا بازی کنیم که چشمتون روز بد نبینه.همون سیب زمینی انتخاب شد که درام می زد. آخه گناه داشت .  (یکیتون نیست به من بگه کارت بخوره تو شکمت . اگه مامانم بود حتما می گفت )خوب دیگه کلی گریه و زاری کردو با اون دوستاش خوداحافظی کرد. بعد گفت که وصیت نامه ی  من پیش یکی از پیازاست( آخا می دونید تو آشپز خونه ی ما پیازو سیب زمینی پیش همن )

خوب دیگه از حاشیه بگزریم.اون سیب زمینی خوش گل و مامانی رو گرفتم و داشتم پوستش می کردم که یه هو  بهم گفت  سعید جونم ( از کی تا حالا من جون شدم خودم خبر ندارم  ) تو درام بلدی بزنی؟

منم گفتم خوب آره (جای شما خالی دروغ گفتم ) اونم درجا گفت من از چشمات می خونم که داری دروغ می گی (تو رو خدا ببین این سیب زمینی بچه پر رو کارش به کجا ها کشیده .سیب زمینی ان سیب زمینی های قدیم )

خوب منم گفتم که به فرض که من بلد نباشم چه فرقی به حال تو می کنه؟ اونم گفت که من می تونم بهت درام یاد بدم ( آخه می دونید من در اوج کف درامم )من گفتم تو    تو حتی نمی تونی دست چپ و راستتو تشخیص بدی.بعد بهم گفت بهت ثابت می کنم  .گفتم چه طوری؟گفت بیا برات درام بزنم.من ساده هم چون توی کف درامم زود قبول کردم و اون سیب زمینی برام درام زد  ( جاتون خالی عجب درامی می زد ها ) من خودم کف    تا اونو دیدم بیشتر کف کردم.

اونم بهم گفت که اگه بخوای تا بهت درام یاد بدم یه شرطی داره .گفتم چه شرطی؟ گفت این که قول بدی تا منو نخوری ( تو رو خدا ببین این سیب زمینی های جدید کارشون به کجاها رسیده )من ساده هم زودی با این حرف خخخخ...... خام شدم و زودی قبول کردم.

حالا هم که دارم برای شما دوستان این داستان رو می نویسم نهار نخوردم و با شکم گرسنه هستم.

می خوام یه چیزی رو بهم قول بدید .    اونم اینه که هیچ وقت گول حرفای این سیب زمینی و پیاز و فلفل سبزو ...... رو نخورید .چون من الان تجربه کردم و فهمیدم که سیر بودن بهتر از درامه.

نتیجه ی اخلاقی از این داستان:۱- یه کولر جنرال بخرید (به جان خودم اگه پول گرفته باشم)

۲-به هیچ میوه ای اعتماد نکنید              ۳-هیچ وقت تو کف هیچ چیزی نباشید

۴-سیب زمسنی هاتونو توی یه ناینون بزارن تا نتونن طوی کابینت پارتی بگیرن.

تموم شد دیگه.

فدای همتون

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:49  توسط سعید قنبری  | 

ژینگولیا

سلام به دوستان خولم .آخ نه ببخشید دوستان گلمممم .چه خبرها.خوش می گذره مارو نمی بینید؟

به سلامتی حال بی اف یا جی اف حاتون خوبند ( یکی نیست به من بگه آخه بچه به تو چه  )

آخه می دونید نه که من خودمم حساس!!!  تا بشنوم بی اف یا جی اف هاتون مردن زودی مسرور می شم!!! نه ببخشید زودی محزون می شم .آخه می دونید ما امروز امتحان ادبیات داریم برای همین همه رو قاتی پاتی کردم.

رستم شاهنامه رو نوشت مگه نه ؟  خوب شوخی کردم خودم می دونم سهراب شاهنامه رو نوشت دیگه.

راستی اون شعری رو که می گه : ای خانوم یواش یواش رو نیما سپهری گفت دیگه نه .

دیدید چقدر بلدم

راستی با امتحانات چه تورید؟ هنوز تموم نشده دیگه نه . آخه بمیرم براتون . براتون دعا می کنم که زود تر تموم شه و شما با خیال راحت به چت خودتون برسید.

بچه ها امروز می خوام یه داستانی که چندی پیش برام اتفاق افتاده رو براتون بگم.

جاتون خالی من با یکی از دوست پسرهام ( اینو گفتم که یه وقت فکر بد نکنید ) به خونه می اومدیم که ناچار برای گرفتی تاکسی رفتیم ته صف .  ( صف نبود که . خراب شده انگار فقط یه ماشین تو جاده کار می کرد )

از حاشیه بگذریم و بریم سر اصل موضوع .جلوی ما یه آقایی بود که یه کت و شلوار خیلی شیک تنش بود که معلوم بود از اون دهاتیای مخلص بود .آخه می دونید این آقا یه دش کت و شلوار تنش بود که البته با یه کفش کاملا اسپورت داشت که وقتی از دور می دیدیش دلت می خواست بزنی زیر خنده .خوب اینا هم حاشیست .بریم سر اصل موضوع.همین تور که تو گرما تو صف وایستاده بودیم و داشتیم به منظره های طبیعی ( دخترها ) نگاه می کردیم یه هو چشمتون روز بد نبینه که این یارو دهاتی یه ادسه کرد و دندون مسنوعیش افتاد وسط خیابون .ای خدا    آدم با شتر لب بگیره ولی این طور ضایع نشه آخه می دونید منم خودم خنده رو  تا این صحنه رو دیدم زدم زیر خنده . حالا نخند کی بخند.باور کنید اون یارو انقدر ضایع شد که نگو.

حالا از شانس ما من و دوستم همون ماشینی رو سوار شدیم که همون دهاتیه سوار شده بود.

خلاصه گفتم نکه یارو از دستم ناراحت شده باشه و اون دنیا سر پل سرات جلومو بگیره

آخه می دونید اون آقاهه خیلی چاق و چله بود و من با خودم گفتم که اگه اون یارو با این وزنش بیاد رو پل خوب این پل که از بتن که نیست که .ممکنه یه هو بشکنه و ما رو ببره تو جهنم.

برای همین تو تاکسی کلی از طرف معذرت خواهی کردم و کلی هم باهاش گرم گرفتم.

راستی اسم از جهنم بردم یه جوک یادم اومد.

یه روز تو جهنم جنگ می شه یکی از جهنمی ها می میره بهش می گن که تو شهید شدی و می برنش تو بهشت.

انشاالله شما هم همین طور بشید.

بچه ها یه چیز دیگه یادم اومد که لاضم دونستم حتما بگم.

جاتون خالی دو روز پیش امتحان ریاضی داشتیم منم یه دو تا فرمولو هر چی به مغز عزیزم فشار اوردم نتونسم حفظ کنم برا همین طوی یه برگه ی کرچیکی نوشتم و همرام داشتم برای روز مبادا.

از شانس بد ما همون دو تا فرمول توی امتحان اومدن و من مثل خر توی گل گیر کرده بودم .یه دفعه یه جرقه ای توی رشته ی افکارم زده شد که یادم اومد که من اون فرمولا رو نوشته دارم.(آخه می دونید اصلان یادم نبود )

حالا این برگه ی تقلب توی جیبم بود و دو سه تا مراقب هم توی سالن بودن .دیگه دیم که اگه این سوال رو جواب ندم ۳ یا ۴ نمره نمی گیرم برای همین ورقه رو به هر زحمتی بود از جیبم در اوردم .توند توند فرمولا رو نوشتم و بعد تا داشتم ورقه رو می زاشتم توی جیبم   چشمتون روز بد نبینه که برگه از دستم پرید و افتاد وسط سالن .منم کل خون بدم خشک شده بود و داشتم از ترس می لرزیدم که یهو  دوباره رشته ی افکارم پاره شد و تسمیمگرفتم برگه رو بردارم .آخه می دونید بد بختی برگه انداخته شد پشت سرم.منم خودکارمو انداختم تا برم برگرو بگیرم یکی از بچه ها هواسش به من نبود  و دستشو برد بالا و گفت که دبیر می شه یه ورقه ی دیگه بدید. در همین حال من برگه ی تقلب رو گرفته بودم و توی دستم بود و از طرف دیگه مراقب داشت می اومد پیش من .منم که دیکه دیدم چی کار کنم چی کار نکنم که دوباره رشته ی افکارم پاره شد و برگه ی تقلب رو گزاشتم توی دهنم .(آخه می دونید اون لحظه خیلی هول شده بودم و اصلان نمی دونستم چی کار باید بکنم .) حالا از شانس بد ما مراقب اومد پیش ما.یه دفعه دوباره رشته ی افکارم پاره شد و یه فکر دیگه کردم و ورقه رو قورت دادم . ( جاتون خالی خیلی خوش مزه بود  )

نتیجه ی اخلاقی از این داستان  : سر جلسه ی امتحان تقلب با خودتون نبرید و اگه می برید مثل من یه سوالاتی رو ببرید که می دونید صد درصد می آد .و اگه مثل من مثل خر توی گل گیر کردید ورقه ی تقلب رو قورت بدید چون هم دیگه هیچ رد پایی باقی نمی مونه و هم از گرسنگی در می آیید  و می تونید تا آخر با شکم سیر به تمام سوالات خوب پاسخ بدید.

حالا هم دیگه دهنم  درد اومد انقدر حرف زدم ( آخ ببخشید اشتباه تایپی بود . حالا هم دیگه دستم درد اومد که این قدر تایپ کردم )

درساتونو خوب بخونید تا مثل من این طوری گرفتار نشید.نظر هم یادتون نره.

راستی این آهنگی که طوی وبلاگ گزاشتم قشنگه یا نه ؟ لطفا نظرتونو بگید.

فدای همتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 13:51  توسط سعید قنبری  | 

بازم من اومدم!!!

ساملیک.خوفید همتون.قربان شما ما هم خوفیم فقط جز غم دوری شما ها ملالی نیست.

به خدا من همون سعید قبلیه هستم فقط این چند روزه یه کم با جناب ارازل و اوباش می گردم یه کم شبیه اونا شدم.ولی شما نترسید من همونم ......       من همونم به خاطر..........

بیخیال دیگه بگزریم.می دونم که وقتی شنید من بازم وبلاگمو عوض کردم تعجب کردید ولی آخه یکی نیست به من بگه بچه جون  آبت نبو  نونت نبود   وب عوض کردنت چی بود ( خوب چون کسی نبود بگه خودم گفتم )

باور کنید من برای درست کردن این وب جدید دلیل منتقی و قانع کننده ای دارم. وبلاگ اولیم که عمر مفیدش فقط یه ۴ یا ۵ ماهی بیشتر نبود و چون دیدم زیاد نگرقته تعطیلش کردم و رفتم سراغ وبلاگ گروهی.

وبلاگ دومم که یه وبلاگ گروهی بود تازه داشت می گرفت که به دلیل مساعل شخصی که هیچ ربطی به شما اقایون فضول نداره تعطیل شد.درضمن عمر مفید ویلاگ دومم هم ۳ یا ۴ ماهی بیشتر نبود.

این وبلاگ جدیدم هم که اگه خوب نگاه کنیم می بینید که این وب بیشتر از ۳ یا ۲ ماه بیشتر پایدار نیست.ولی من تمام سعی خودمو می کنم که حداقل یه چند ماهی کار کنه.

درضمن اون دسته از دوستانی که توی وب قبلیم منو لینک کرده داشتن اسم و آدرس این وب رو برای پیوندشون بزارن چون اون وب دیگه تعطیل شده.

خوب این اولین پسته و بهتره یه کم از خودم بگم.من اسمم سعیده .نه سعیده نیستا   اسمم سعیده

حالا اگه فهمیدی اسمم سعیده است یا سعید . خوب دیگه بسته نمی خواد زیاد به مخ آکبندتون فشار بیارید.

خودم می گم : اسمم سعید است و فامیلیم هم قنبری.

بچه ی شمال کشور و شهر زیبای آمل هستم.البته شهرمون فقط زیباییش به خاطر دختراست.وگرنه شهرمون هیچ کوفتی نیست.این شهر زیباممون فقط یه ۳۰نما داره با یه پارک . یه استخر هم داره که من نمی دونم کجاش سوراخه که همیشه خشکه و توش فقط یه چند تا مو است.

منم بچه ی اول و آخر خونواده هستم.خانواده ی کوچیکی داریم ولی خیلی باسفاست.

درضمن یه چیزی بگم که پر رو نشید . یه وقت خیال نکنید من چون تک فرزندم لوسم هستم.نه .اصلان این طوری نیست.ولی بعضی ها می گن که تو لوسی .( یکی نیست بهشون بگه مگه شما فوضولید که من لوسم یه نه )

بگزریم.من ۱۷ سالمه و الکتروتکنیک می خونم.رشتمو خیلی دوست دارم.

راستی یه چیزی . از تنهایی نفرت قلبی دارم.یعنی حاظرم بمیرم و تنها نباشم.ولی از بد شانس ما همیشه ی خدا تنها هستم.برای همین هم زنگ می زنم به دوستام تا بیان پیشم.برای همین هم این جا شده یه جور پاتوق برای بچه های جاده نور.که البته یه چند باری هم توش پارتی گرفتین.

یه مستجر خوشگل و ناز داریم که با سد تا دنیا عوضش نمی کنم.یه وقت فکر بد نکنید ها............ (مستجر ما یه پسر۶ ماهه داره که خیلی خیلی خیلی نازه و اگه یه روز نبوسمش می میرم)

یه چیزی بگم که بعدا نگید نگفتی. اونم اینه که اگه یکی پیدا بشه که بهم بگم سلام منم زود خخخ... خام میشم و بهش علاقه مند می شم.درضمن اگه یکی جواب سلام منو نده دست به خود کشی می زنم.

راستی بگم چرا این وب رو درست کردم :  من همون طور که گفتم ار تنهایی بدم می یاد و امروز هم پدر مادرم رفتن کوه و تا شب نمی یان.منم دیدم که این طوری شد زنگ زدم به چند تا از دوستام که بیاید پیش من  خوشبختانه یا بد بختانه هیچ کدوم نیومدن و همین که بازم تنها شدم باعث شد که این وب درپید درست بشه.

راستی همین طور که فهمیدید من غلط املایی زیاد دارم . آخه می دونید من قراره یک دوره فشرده کلاس اول رو دارم می خونم و هنوز تمام نشد.انشاالله وقتی تمام شد دیگه غلط غلوط ندارم.

  خوب دیگه از این بیشتر از من بدونید پر رو می شید فقط برای آخرین جمله می خوام بگم که این وبلاگ تنها مونس تنهایی های منه و من فقط توی این دنیا دلم به همین خوشه.

دوستون دارم و شما هم دوسم داشته باشید و با نظر هاتون منو خوشحال کنید.

دیگه حرفی ندارم.

فداتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 23:21  توسط سعید قنبری  |