خداحافظ همین حالا
یادش بخیر. انگار همین دیروز بود. یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۸۵.درست همین سه چهار ماه پیش بود که با خوشحالی یه وبلاگ زدم و به همه با خوشحالی خبر دادم که بهم سر بزنید.
یادش بخیر.به هر کی می رسیدم بهش می گفتم بیا تبادل لینک. وقتی آپ می کردم با خوشحالی به همه خبر می دادم تا یه سر بهم بزنن.به هر کی می رسیدم می گفتم برو نظر بده تا بلکه آمار نظراتم زیاد بشه.
یه طورایی کل زندگیم شده بود پیاز داغ. شب و روزم شده بود اینترنت. همش تو تنهایی هام فکر موضوع جدید برای آپ کردن بودم. ولی............
واقعا من تا کی می تونم ادامه بدم ؟ آخرش که چی ؟ چی می شه ؟ مگه من کارو زندگی ندارم ؟ نمی دونم چرا باورم نمی شه که می خوام برای همیشه از اینترنت خداحافظی کنم. نمی دونم ..... شاید هم نتونم. ولی ...
ولی دیگه بسته. دیگه هر چی وقت تلف کردم بسته. وقت طلاست . بیخودی نباید تلف شه.
من امسال که داره می یاد کنکور دارم.دیگه نمی خوام به خاطر یه وبلاگ کل زندگیمو خراب کنم.من باید تو این کنکور قبول بشم. هر دانشگاهی که بود فرقی نداره ولی باید قبول شم.برای همین دیگه وقت برای تلف کرده ندارم.۰
ولی نمی دونم که باید چقدر تلاش کنم تا قبول شم.از شما دوستان گلم هم می خوام برام دعا کنید.
یه چیز دیگه هم از شما عزیزان می خوام.اونم اینه که شما هم سعی کنید مثل من از اینترنت خداحافظی کنید. من نمی گم که اینترنت بده. از اینترنت می شه استفاده های خیلی بهتری هم برد. ولی...
اینو به جرات می گم. ولی بیشتر ما ایرانی ها یا اصلان نمی دونم استفاده ی سودمند از اینترنت یعنی چی . یا اگه می دونم اصلان به سراغش نمی ریم .
شاید شما هم مثل من نیاز به یه فرست برای فکر کردن دارید. بهتره بشنید و با خودتون فکر کنید که این همه وقت تونو توی اینترنت صرف کردید واقعا چه بدردتون خورد. این همه پول اینترنت و این همه پول تلفن. آخرش که چی ؟
به نظر من جلوی ضرر رو هر موقع بگیری فایدست. پس دیگه وقتتونو هدر ندید.
می دونم این پست آخرم خیلی زشت شد ولی باید حرفای دلمو می گفتم. امیدوارم شما هم سر اقل بیاید.
در آخر هم می خوام از همه و همه و همه که منو توی وبلاگم کمکم کردن تشکر کنم . امیدوارم با خداحافظیه من از وبلاگم یه خورده مشکلاتشون کمتر شده باشه.
دیگه حرفی ندارم جز این که همتونو دوست دارم و از همه ی شما دوستانه گلم تشکر می کنم.
خداحافظی کردی یک جوری که انگار دیگه برنمی گردی
خداحافظ برای همیشه یا حداقل برای ۲ یا ۳ سال دیگه.


حالا نمی دونم به این می گن تعریف یا بهش می گن زیر آبزنی. ( خوب به نظر من که هیچ کدوم هیچ فرقی ندارن) 



گفتم احمد جان اون دختره تو رو ندیده و تو خودت باید تا قبل از این که اون دختره تو رو ببینه و اوضاع از این بد تر بشه بهش بگی که یک دستت چلاقه.
در ضمن باید بهش بگی که یه چشمت نمیبینه. در ضمن حتی باید بهش بگی که تو روی سندلی چرخ دار راه می ری. و ......... ( به دلیل مساعل امنیتی از گفتن بقیه ی عیب ها معضوریم )
گفتم احمد جان یه نسیحت برادرانه بهت می کنم .
اونم اینه که فکر ازدواج رو فراموش کنی. احمد هم گفت : قلط کردی. من اگه با اون دختره ( بد بخت هنوز اسمشو هم نمی دونه) ازدواج نکنم می میرم. 
حالا هی گفتن از من و هی نه گفتن از احمد.بلاخره من دیدم که احمد داره به خاطر اون دختر خود کشی می کنه من قبول کردم که با احمد برم خاستگاری.
دیگه رگ قیرت من به جوش اومد و گفتم : ااااحححححمممممممددددددددددد. اونم گفت جانم ! من گفتم : مممیییی ککککشششششممممممتتتتتت. اونم گفت می کشی که بکش. گفت من متیع سرنوشتم.
برا همین رفتم در خونه ی خمپاره رو زدم گفتم : تق تق تق . پردیس گفت جانم . منم خودمو معرفی کردم و پردیس هم کولی ما رو تحویل گرفت
( اصلان حتی جواب سلاممو نداد چه برسه به این که تحویل بگیره) بلاخره از پردیس پرسیدم که شمسی کجاست.
پردیس هم گفته که شمسی رفته پیش سنا ( سونا خشک یا بخار فرقی نمی کنه ) منم رفتم دره خونه ی مادمازل رو زدم و گفتم شمسیه من اینجاست ؟ سنا هم منو شناخت و خیلی شوکه شد و هی می خواست ازم امضا بگیره که من ندادم و حالش گرفته شد.
( سخنه کوتاهی با دختر خاله سونا : سونا چون همیشه دوس داشتی نقش اول باشی
برای همین من تو رو توی این داستان نقش اول کردم .حالا نقش اول و آخر چه فرقی داره)
منم خودم از شدت ترس داشتم می لرزیدم و گفتم خوب هر جور که راهتی.
اونم گفت که برو گوم شو بزار برم پیش سنا یه کم اراجیف بشنوم. منم گفتم چشب( یه وقت فکر نکنید من زن زلیلماااااا )
وا خدا مرگم بده این شمسی با اون شمسی اشتباه شد.
(آقا پس یه کاری می کنیم. شمسی جون من می شه شمسی عاشق و شمسیه احمد زاده می شه شمسی عشق خیابانی!)

که نزدیک بود روده کوچیکه روده بزرگه رو بخوره( نوش جونش)چه خبر دوستان؟خوش می گزره ما رو نمیبینید؟(شما کی منو دیدید ؟)

بعد یه کم فکر کردم دیدم پلیس ها که دیگه در نمی زنن.همین طور از درو دیوار می ریزن توی خونه.یه کم خیالم راحت شد ولی همین طور اون یارو داشت در می زد.
یه آقای قد بلند هیکلی رو دیدم و از هیکلش یه کم ترسیدم گفتم نکنه که برادر اون دوست دخترمه و اومده منو بزنه.بعد دوباره یکم فکر کردم و دیدم که برادر دوست دخترم دیگه نمی یاد در بزنه که.اگه می خواد منو بزنه خوب سر کوچه کشیک می ده و میاد منو می زنه دیگه.دوباره خیالم یکم راحت شد .( چقدر من خلافکارم . چون وقتی یکی در می زنه دلم هوری می ریزه) 
و هی با گریه می گفت پسرممممم.
منم دیگه داشتم از تعجب شاخ در می یوردم!!! گفتم جان؟؟؟ من ؟؟؟ پسرتون ؟؟؟ گفتم جناب، فکر کنم اشتباه گرفتید.
( خدایا یکی منو نجات بده)

اونم گفت تو پسرمی(.منم دیگه باور شد و زودی رفتم دوربین اووردم و چند تا عکس یادگاری باهاش انداختم تا پیش بچه ها بهش پز بدم.)
اونم گفت این بازو بندی که روی بازوی تو هست برای من بود و من به مادرت یعنی تهمینه دادم تا بر بازوی تو ببنده. 

( بنده خدا قسدش خیر بود).منم از اون دور دورا زار زار داشتم می خندیدم که یهو چشمتون روز بد نبینه.
منم از اون دور دورا داشتم دعوا رو تماشا می کردم.


.نع اشتباه نکنید.
(چییه مگه ؟ به قول مادر زن عزیزم
که می گه کور بشه هر کس که نمی تونه همچین روزی رو ببینه ) حالا یه چیز جالب تر!!!! اگه گفتی اسم همسرم چییه ؟ شمسی !!!!!
( همه بهش می گن شمسی جون ولی شما پر رو نشید ها . شما باید بهش بگید شمسی خانوم )
( چه معلم بی ادبی ، خیلی کثافت و آشغال بود)
( تو رو خدا یه وقت یکی بهش نگه ؟ اگه بفهمه منو توی حموم زندانی می کنه!!! )
برای ازدواج با شمسی جون چی بود ؟ شرط دوم این بود که من زود تر این دوره ی فشرده ی کلاس اول دبستانم رو تموم کنم و دیگه قلت املایی نداشته باشم.حالا هم اگه دقت کنید قلت املایی های من یه کم کمتر شده.( کلی تلاش کردم به جان شما ها )

آخه از وقتی که ازدواج کردم خانومم بهم پول نمی ده تا سی دی بخرم.( زار زار گریهههههههههههه)
ولی حالا اگه خانومم حتی اگه شک کنه که من پارتی بودم دیگه منو تو خونه راه نمی ده و من مجبورم بیرون بخوابم.
!!!به جان خودم بد بختی و زلیلی و فلاک مساوی با زن گرفتن.
قربان شما سعيد
و آرزويي گرمايي بسيار بيشتر از ايني كه هست براي كانون خانواده هاتوون
: احمدزاده جون ميخوام يه تغييراتي تو وبلاگ بدم .
گفتم چرا؟
گفت چون هر كي مياد متالب وبلاگ رو ميخونه ديگه طرف وبلاگ پيداش نميشه ، نزرهاي وبلاگ رو هم كه ديگه حرفشم نزن هيشكي نزر نميده دل ما رو خون كردن ..
كه چيكار كنه و چه تحولي تو وبلاگش بده كه وبلاگش يه جوري بشه !!! چه جوري بشه ؟
يه جوري بشه !!چه جوري؟يه جوري! اها از اون لحاز ... خب ما هم نشستيم كلي فكر كرديم(هنوز كه هنوز دارم فكر ميكنم كه فكر كردن يعني چي؟)
الان ميگم ولي قبلش بذاريد يه جك بگم كلي حال كنيم و بخنديم :
آقا ما هم سريع تيز رفتم پيش سعيد گفتم داااااشم سعيد بهترين پيشنهاد ممكنه به زهنم اومد....
به هرحال گفتم داش سعيد ببين اگه ميخواي تموم وبلاگ دارها كلي دعا بكننت و بيل گيتس شخصا برات يه لپ تاپ فول بفرسته فقط يك كاري بكن !
گفت چي گفتم بگير همين الان وبلاگت رو حذف كن .
گفتم چرا؟ گفت آخه نوشته بود كه اين وبلاگ ارزش حذف شدن نيز ندارد !!!
مارو ميگي فكر كرديم حالا كه اين اينجوري شده روحيه اش رو از دسط داده و داره قرص ميخوره تا خودكشي كنه ...
ما هم تيز پريدم سعيد گرفتيم يه فتيله پيچ يه بزكش زديمش زمين يه باراندازه هم پشت بندش بعد برديمش رو پل كه
(اي داد بيداد فكر كنم شبكه سه داره مسابقه كشتي نشون ميده برم تلويزيون رو خاموش كنم)
سعيد گفته چي شده چرا اينكارا رو ميكني؟؟؟ گفتم ببين سعيد جان دوست خلللللللللللللللللللللم بابا حالا يه اشتباهي كردي وبلاگ زدي وبلاگت بد از كار دراومده هيشكي نميخواد سر به تنت باشه !!
خب اينها اشكال نداره كه ميشه جبران كرد من خودم ميرم با مسئولين بلاگفا صحبت ميكنم حذفش كنن اينكه ديگه قرص خردن و خودكشي نداره كه يه هو ديدم آقا سعيد قات زد شروع كردي عربده كشي و يه قمه گرفت دستش و دنبال من افتاد منم كه جونم رو سر قمه ميديدم ددررو .
من بدو سعيد بدو من بدو سعيد بدو يه دفعه وسط دويدن فكر كردم چرا سعيد داره من رو دنبال ميكنه خب نميكشه كه صبر كنم ببينم چي شده ، ايستادم و سعيد رسيد و نرسيده يه هوك چپ تو چشم راستم يه هوك راست هم رفت تو شكمم و منم يه آپارگاد رفتم دماغش
(اي بابا اين شبكه هم داره بوكس نشون ميده كه يه لحظه اجازه بديد ) گفتم چي شده بابا چرا دنبالم ميكني ؟
ما رو ميگي همچي دمغ و ضايع رفتيم تو فكر(ها اي كه گفتم يعني چه؟) يك كم فكر كردم يه هو يه چيزي گفت ديننننننننننگ و سرمون درد گرفت سرمون رو نگه داشتيم ديديم بله شكسته داره خون مياد منم داد زدم كدوم نامرده جرئت كرده سر من رو بشكنه يه دفعه يه صدايي گفت من فكر نداشته تو بيدم ما رو ميگي گفتيم خب بابا تو كه مياي تو سرم نميشه آروم تر بياي زدي سرمون رو شكستي !!!!
خلاصه يه فكري زد به سرمون و دوباره سعيد رو صدا كردم و گفتم سعيد ميگم كه(هاهاهاها بازم بذاريد يه دوتا جك مشتي ديگه بگم بعد)
سعيد هم گفت نه ما هم كلي ضايع شديم و خواستم كم نيارم گفتيم نه و نگمه ..
گفت خب منظورت رو واضح بگو منم گفتم خب من بعنوان يه خواننده وبلاگ ميخوام مطلب بذارم ولي خودم و با دست خودم و هر جور كه دلم ميخواد ..
يك كم فكر كرد و بعد به ما افتخار داد كه يه پست وبلاگش رو من بنويسم ما هم كلي بهش افتخار داديم كه پست ايندفعه رو من بنويسم براش
ديديم اي دل غافل هر كاري ميكنم به قول مدير وبلاگ دختر خاله هيچ اراجيفي به ذهنم نميرسه

هیییی.نفسی میداد و میره. میاد میره میاد میره میاد میره میاد میره ...(ایشاالله برو و دیگه بر نگرده = به قول شمسی خانوم
)
نه دیگه دلم براتون سوخت.آخه تصیمیم گرفتم که دیگه از این چرت و پرت ها تحویلتون ندم.آخه شما هم گناه دارید
.آخه می دونید چند تا از مادراتون اومدن پیشم و گفتن چرا بچه های ما رو از راه بدر می کنی(یکی نیست بگه بچه های شما خودشون از راه بدر رفته هستن)
هی می گفتن تو بچه های مارو خل و چل کردی.من هی می گفتم آخه مادر من ،بچه ی شما خودش خول و چل بود .
یکی از مادرا می گفت بچه ی من شبا اصلان نمی تونه بخوابه.یکی می گفت بچه ی من می ترسه دیگه توی انبار بره. خوب به من چه........
( ما اون موقع اندازه ی شما بودیم سوسماره می بستیم دور کمرمون و از درخت می رفتیم بالا= به قول بابام
)
.تا معلمه رو دیدم خیلی کوپ کردم.آخه اگه شما بدونید من چه بلایی سر این معلم بد بخت آوردم که نگوووو.....
.از شانس بد من توی جاده شلوغ بود و پدرم درست نشنید من چی گفتم.گفت چی؟ منم دوباره داد زدم گفتم این آقاهه داره می یاد معلم ما هست...
توی اون شرایت غلط املایی گفتم و اصلان حواسم نبود چی گفتم(آخه می دونید اون یارو معلم دوره ی راهنمایی من بود و من به پدرم گفتم که این معلم منه..... یعنی چیی؟؟؟؟؟ )
( آسه بیا آسه برو آروم و دل بسته بیا هر کجایی می خوای برو اما تو پیوسته بیا آسه آسه دل دروغ نیست تو رو دیده تو رو خواسته آسه آسه
) داشت می اومد.به ما رسیدو از شانس ما اون معلمه از آشنا های پدرم در اومد.
.آخه می دونید اون معلمه یک سال معلم من بود و پدرم اصلان هیچی نمی دونست و حالا که دیگه معلم نیست می دونید( من سواللللل امتحانیییییی می خواممممم)
پدرم که فکر می کرد اون معلم منه و معلمه هم که کم حواس بود و فکر می کرد من شاگردشم....
اصلان از پست بعد براتون از همون جک و جونورا می زارم که شب ها خواب های بد بد ببینید.(فقط خیلی بد شد که دیر به این نتیجه رسیدم)
رام دعا کنید که سالم از اون کلاس در بیام.آخه می دونید توی یک کلاس ۳ تا دختر هستن و فقط من که پسرم باید برم پیش اونا.....
منو نکشن؟؟؟ خدا به خیر بگزرونه....
(اگه سرت درد می کنه بزن به دیوار) ایشاالله سرتون بشکنه.....من چقدر مهربونممممممم.(یکی نیست به من بگه بابا بچه مهربون.)
(اگه نبینی می میری)
))
( یکی نیست به من بگه آخه بچه ی خوب تو مگه به غیر از چرت و پرت حرف دیگه ای داری بزنی که حالا می خوای بری سر اصل مطلب.)
خوب دیگه بریم .(بریم اونجا که نه یاری باشه و نه دل داری)
( اگه مادرم این جمله رو می خوند می گفت زلیل شده باز با کی دوست شدی .
آخه من هر وقت یه دوست جدید پیدا کنم تمام صحبتام مثل اون میشه)
( این دفعه دیگه لازم نیست شما بگید خودم گفتم )
.(نگو اون یکی مستاجرمون بود)
که چادر رو بلند کردم که یهو چشمتون روز بد نبینه!!!!!!!!!!!!!!!!!
(اها نسل دایی ناسور ها منقرض شده نه؟)
یه هو سوسماره ( مارمولکه) از زیر پام خیلی توند عبور کرد و رفت زیر مشعل.
من که خوشگم زده بود و توند چادر رو انداختم پایین و از انبار در رفتم ( حالا شانس اوردم کسی منو ندید)
( بیچاره از هیچی خبر نداره نمی دونه که می خوان یکی یکدونش رو بکشن
) (( من گناه دارم
))
خلاصه با هزار تا نزر و نیاز رفتم پایین و دیدم که مستاجرمون بهم گفت که تو که نکشتیش که.
) منه بد بخت هم دیدم که چاره ای ندارم بهش دادم
.بهد اون گربه آدرس خونمو گرفت و گفت که تا یک ساعت بعد می آد خونمون)
بعد گربه قمه اش رو در اوورد و با دل شیر رفت تو انبار.
( خداییش اجب گربه ی خوش تیپی بودا ... فکر کنم با مد لسانجلس کار می کنه )
و گفت که هر صدایی که شنیدم به هیچ وجه در رو باز نکنم
.منم با دل شیر گفتم باشه .من پشت در واستاده بودم و گربه هم یه ۵ دقیقه ای می شد که رفت توی انبار.
منم با خودم گفتم که نکنه که این دایی ناسوره بزنه و این گربه ی بنده ی خدا رو بکشه و ما دیگه بی گربه بشیم
.(آخه می دونید ما بچه های محل وقتی دختر ها بیرون نیان و ندونیم کی رو ازیت کنم می ریم و این گربه ی بنده خدا رو ازیت می کنیم.)
( آخه می دونید من اولین باری که رفته بودم استخر از ترس داشتم می مردم
))))
.منم داشتم گربه رو نگاه می کردم که یهو دیدم که اون سوسماره ( مارمولکه ) زیر پامه.
باور کنید تا پنج یا شش ساعت داشتم به خودم افتخار می کردم.از بس که به خودم افتخار کردم فکر کنم یه ۲ یا ۳ سانتی متری قدم بلند تر شده باشه.
وقتی اون دایی ناسوره بدقواره ی زشت رو آوویزون کردم به پشت در خودم رفتم یه جا کشیک دادم تا بخندم.
سلامی به گرمی تمام گرمای تابستون
همین طوری گفتم برید یه اجنرال بخرید ثواب داره.(یه کار خیر بکنید دیگه)
)
خوب خدا رو شکر .(ایشاالله دوباره شروع بشه
. نه یه کمی شو گزاشتم واسه شهریور چون گفتم دلم تنگ می شه واسشون ( منم خودم دل نازک
(البته باعث شد من درام یاد بگیرم.
) پس ندونید بهتره.نه گناه دارید براتون می گم.
.صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم یه کم ورزش کردم
( جان من آی کیو رو می بینی فقط یه کمی فکر کردم به همین نتیجه رسیدم
( من خیلی تو کف درامم) و یکیشونم داشت بندری ( تکنو ) می رقصید
.اون دو تایی که داشتن موزیک می نواختند تا منو دیدن شکماشونو تو دادنو مثل یه بچه ی خوب وایسادن کنار هم .
. اون دو تا هر چی ادا و ادفال در می اوردن اون یکی نفهمید که نفهمید
( آی کیویش مثل خودمه
)
)
)
( آخه می دونید من در اوج کف درامم
.گفتم چه طوری؟گفت بیا برات درام بزنم.من ساده هم چون توی کف درامم زود قبول کردم و اون سیب زمینی برام درام زد
.گفتم چه شرطی؟ گفت این که قول بدی تا منو نخوری ( تو رو خدا ببین این سیب زمینی های جدید کارشون به کجاها رسیده
.چه خبرها.خوش می گذره مارو نمی بینید؟
( صف نبود که . خراب شده انگار فقط یه ماشین تو جاده کار می کرد
)
.جلوی ما یه آقایی بود که یه کت و شلوار خیلی شیک تنش بود که معلوم بود از اون دهاتیای مخلص بود
.بریم سر اصل موضوع.همین تور که تو گرما تو صف وایستاده بودیم و داشتیم به منظره های طبیعی ( دخترها
. حالا نخند کی بخند.باور کنید اون یارو انقدر ضایع شد که نگو.
.دیگه دیم که اگه این سوال رو جواب ندم ۳ یا ۴ نمره نمی گیرم برای همین ورقه رو به هر زحمتی بود از جیبم در اوردم
در همین حال من برگه ی تقلب رو گرفته بودم و توی دستم بود و از طرف دیگه مراقب داشت می اومد پیش من
.منم که دیکه دیدم چی کار کنم چی کار نکنم که دوباره رشته ی افکارم پاره شد و برگه ی تقلب رو گزاشتم توی دهنم
.) حالا از شانس بد ما مراقب اومد پیش ما.یه دفعه دوباره رشته ی افکارم پاره شد و یه فکر دیگه کردم و ورقه رو قورت دادم
)